
شرلوک هلمز و در-ن-د-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { خیلی دیر }
چند لحظه ای نفسم بند آمد و نتوانستم تکان بخورم . سپس که دانستم دیگر در مسئولیت حفظ سِر هنری تنها نیستم ، حس کردم ترس و دلشوره ام یکسره بر طرف شده . خطر های دور و برم دیگر هراسناک نبود . این صدای سرد در این دنیا فقط مال یکی می توانست باشد . فریاد زدم : « هلمز ! هلمز ! » از کلبه بیرون رفتم . بله ، خودش بود . روی سنگی نشسته بود و در چشمان خاکستریش برق شیطنت می درخشید . لاغر و فرسوده ، اما سرزنده و گوش به زنگ بود . پوست تنش بر اثر باد و آفتاب قهوه ای شده بود . اما ریشش تراشیده و پیراهنش سفید بود . به مردی که در میان خلنگزار زندگی می کند شباهتی نداشت . گفتم : « به عمرم از دیدن کسی نه اینهمه خوشحال شده ام و نه اینهمه متعجب . » هلمز که دستم را به گرمی می فشرد ، گفت : « من هم تعجب کردهام . چطور پیدایم کردی ؟ » برخورد با فرانکلند و چگونگی دیدن پسری را که غذا می آورد برایش تعریف کردم .
هلمز به کلبه رفت و به غذا و یادداشت همراه آن نگاه کرد . بعد گفت : « حدس می زنم رفته ای دیدن خانم لورا لیونز . » و وقتی گفتم حق با اوست ، ادامه داد : « وقتی کشفیات هر دومان را روی هم گذاشتیم ، امیدوارم تقریباً همه چیز را دربارۀ این پرونده بدانیم . » پرسیدم : « اما چطور شد اینجا آمدی ؟ و چکار می کردی ؟ گمانم پرونده ات در لندن تمام شده . » « من هم می خواستم همین فکر را بکنی . » « پس به من حقه زدی . به من اعتماد نکردی . » از اینکه نقشه هایش را به من نگفته بود ، آشفته و خشمگین بودم . « متأسفم که به نظر می رسد به تو حقه زده ام ، واتسُن عزیز . نمی خواستم دشمن ما بداند که اینجا هستم ، اما می خواستم آن قدر نزدیک باشم که از سلامتی تو و سِر هنری مطمئن شوم . تو آدم مهربانی هستی . مهربان تر از اینکه در این هوای بد اینجا تنهایم بگذاری . اما اگر دشمن ما تو را میدید که با غذا یا خبر های مهم به اینجا می آیی ، حدس می زد که من اینجا هستم . تو واقعاً برایم کمک بزرگی بودی . نامه هایت با آنهمه اطلاعات ارزشمند مدام به دستم می رسید . کارت را عالی انجام دادی ، و بدون تو محال بود اینهمه جزئیات مهم را که می خواستم به دست بیاورم . »
حرفهای گرم هلمز در تشکر از من سبب شادیم شد و دیدم حق با اوست . او که دید سایۀ دلخوری از صورتم محو شده ، گفت : « حالا بهتر شد . حالا دیدارت با خانم لورا لیونز را برایم تعریف کن . » همۀ حرف های خانم لیونز را برای هلمز نقل کردم . هلمز گفت : « همۀ حرفهایش مهم است . به سئوالهایی که مدت بی پاسخ مانده بود جواب می دهد . می دانستی که خانم لیونز و استپلتُن دوستان صمیمی هستند ؟ بیشتر وقتها با هم دیدار می کنند و به هم نامه می نویسند . شاید بتوانم این اطلاعات را به کار ببرم و همسر استپلتُن زا وادارم علیهش شهادت دهد ... » پرسیدم : « همسرش ؟ کی هست و کجا هست ؟ » « خانمی که دوشیزه استپلتُن صدایش می زنند ، و وانمود می کند خواهر اوست ، در واقع زن اوست . » « خداوند ، هلمز ! مطمئنی ؟ اگر همسر اوست ، چرا گذاشت سِر هنری عاشقش شود ؟ » « سِر هنری با عاشق شدن ، به کسی جز خودش لطمه نزده . استپلتُن کاملاً مراقب رابطۀ آنها است . تکرار می کنم که خانم زن اوست ، نه خواهرش . تنها دو سال پیش به اینجا آمده اند ، و قبل از آن صاحب مدرسه ای در شمال انگلستان بوده . قضیه مدرسه را برایت گفت و تو در نامه برایم نوشتی . من قضیه را دنبال کردم و فهمیدم وقتی مدرسه بسته شد ، صاحبش با زنش از آنجا رفته اند . آنها نامشان را عوض کردند . اما زوجی که برایم شرح دادند ، بی تردید همین استپلتُن ها هستند . »
پرسیدم : « آخر چرا وانمود می کنند خواهر و برادرند ؟ » « پون استپلتُن فکر کرده برایش مفید تر است که او زن مجردی به نظر برسد . » ناگهان پشت چهرۀ خندان استپلتُن قلب یک ق-ا-ت-ل را دیدم . « پس دشمن ما همین است ! همین مردی است که در لندن تعقیبشان می کرد ! و یادداشتی که به سِر هنری هشدار می داد به دست دوشیزه استپلتُن نوشته شده . » « دقیقاً ! » « اما اگر دوشیزه استپلتُن واقعاً همسر اوست ، چرا با خانم لورا لیونز دوست صمیمی است ؟ » « کار عالی تو پاسخ این سئوال را به ما داده ، واتسُن . وقتی برایم گفتی که خانم لیونز می خواسته طلاق بگیرد ، پی بردم که امیدوار است با استپلتُن ازدواج کند . استپلتُن به او گفته بود که مجرد است ، و می خواهد با او ازدواج کند . وقتی حقیقت را بفهمد ، شاید تصمیم بگیرد به ما کمک کند . باید فردا به دیدنش برویم . » گفتم : « سک سئوال دیگر ، هلمز . استپلتُن می خواهد چه کند ؟ » هلمز صدایش را آهسته کرد و گفت : « ق-ت-ل ، ق-ت-ل در کمال خونسردی . همۀ سعی و کوشش استپلتُن همین است . شرح و تفصیل را از من نپرس . می خواهم برایش دام بگذارم . فقط یک خطر است ، و آن اینکه پیش از آمادگی من دست به عمل بزند . یکی دو روز دیگر پرونده ام تکمیل می شود . تا آن وقت باید هوای سِر هنری را از نزدیک داشته باشی . امروز باید همراهش باشی . بهرحال کشفی که کردی ، خیلی با ارزش بود . »
حرفش که تمام شد ، جیغی هولناک _ فریاد کشدار درد و هراس _ سکوت خلنگزار را در هم شکست . صدا سبب شد خونم یخ بزند . زمزمه کردم : « آه ، خدایا ! صدای چیست ؟ » هلمز از جا جهید . زمزمه کرد : « کجاست ، واتسُن ؟ » و یدم که از شنیدن آن صدا می لرزد . فریاد یأس آلود بار دیگر بلند تر و نزدیک تر و هولناک تر از پیش به گوش رسید . همراه آن صدای تازه ای ، صدایی بم و هراسناک شنیده شد . هلمز فریاد زد : « در-ن-ده ! بیا ، واتسُن ، بیا ! خداوندا ! نکند خیلی دیر جنبیده باشم ... »
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
👏🏻
عالی بود🌟🌝
ــــــــــ
به قرعه کشی ۸٠٠٠٠ امتیازی داریمممم✋🏻🪩
هر شانس فقط ۵۰۰ امتیاز🫢💊
برای اطلاعات بیشتر به قرعه کشیم سر بزنید🌚🕶