سلاممممممم لطفا حمایت شه❤🥲 فالو=فالو
توجه" نیمی از این داستان تخیلی و نیمی دیگر جنبه زندگی دارد" ملچ ملچ (در حال خوردن)... ونی:چیزی نمی خوری؟)) رابرت:نه ممنون؛ میل ندارم. ونی: اونجا بهت چی گفتن که الان انقد تو خودتی؟)) رابرت به پنجره نگاه می کند و با انگشتانش قطرات باران را از پشت شیشه دنبال می کند:هیچی. چیز خاصی نگفتن.)) ونی:ولی من مطمعنم یه چیزی شده آخه قلبم خیلی تند میزنه.)) رابرت:واقعاً؟ البته حق داری چون ممکنه اعدامش کنن...)) ونی:نه لطفا اینطوری نگو اون نمیخواسته از عمد کسی رو بکشه.))
قطار با سرعت زیادی از وسط جنگل عبور می کرد. اطراف جنگل را کوهای بلند و بزرگ احاطه کرده بود. ونی دیگر خواب بود؛ اما رابرت فقط به آینده فکر می کرد و چشم از پنجره بر نمی داشت. چشمان براق و بی قرار او کم کم سنگین شدند... . ونی: رابرت؟ رابرت؟... بیدار شو... رسیدیم رم. بلند شو دیگه... .)) رابرت خمیازه ای بلند میکشد و چشم می گشاید. رابرت: رسیدیم؟ اوه چه سریع. ..... رابرت: ونی؟ میدونستی من همیشه شیفته ی اینجا بودم؟)) ونی: آره. همیشه مادرت از علاقت به ایتالیا برام میگفت... امیدوارم که اونم بتونه بیاد اینجا. بنظرت دادگاه چه حکمی رو صادر میکنه؟؟)) رابرت: آه! نمی دونم. هر چی باشه اون یه قاتله و مشخص نیست بعدش چی بشه... .
بله! آنجا ایتالیا بود و آن دو ونی و رابرت بودند که اکنون باید زندگی تازه ای را از سر می گرفتند. زندگی یی که به کلی مسیر آنها را در آینده عوض می کرد... لطفا درباره ی داستان نظر بدید. این داستان پیچیده ست و فهمیدن اون چند قسمت طول میکشه پس منتظر قسمت های بعدی باشید.... .
اسلاید اضافه...
100 امتیاز بریزید 4 تا از تستاتون لایک میشه
کامنتم میزاری؟؟
حتما تو هم خیلی به امتیاز نیاز داری🌷
پس مشکلی نیست میتونی توی نظرسنجی آخر من شرکت کنی🌱
یه قرعه کشی ده هزار امتیازی!هرشانس فقط ۲۰۰ امتیازه.پس بدو و شانس خودت رو امتحان کن تا ظرفیت پر نشده
پین؟