
وسط امتحانا نباید بشینم داستان بنویسم ولی خب...

کل بدنش داشت درد میکرد. احساس سرگیجه و خوابآلودگی داشت. احساس میکرد زیر سرش خیس شده. دستش رو به زیر سرش کشید و بعدش به رنگ سرخ روی نوک انگشتاش نگاه کرد. خون...!. حتی توان این رو نداشت که از درد ناله کنه. مردم بالای سرش جمع شده بودن. بعضی ها از شوک هینی میکشیدن. بعضی ها داد میزدن زنگ بزنن آمبولانس. نگاهش به تکهای کاغذ روی زمین که داخلش شماره ای نوشته شده بود افتاد. با یاداوردن کسی که اون کاغذ رو بهش داده بود لبخندی زد. کاش وقتی از خیابون میگذشت به اون یه تکه کاغذ نگاه نمیکرد تا با ماشین تصادف کنه. چند دقیقه پیش اولین دیدارشون بود و انگار قرار بود آخرینش هم باشه. کاش میتونست به خوابی که سراغش میاد غلبه کنه تا نخوابه بلکه بتونه باز هم صورتش رو ببینه ولی اون ضعیف تر از این هاست که بتونه بجنگه. پس چشماش رو بست و دیگر باز نکرد.

-فلش بک- روی پل ایستاده بود و به ماشین هایی که از زیر پاش رد میشد نگاه میکرد. از زمین چند متر فاصله داشت؟ اگه میفتاد همه چیز تموم میشد مگه نه؟. چشم هاش رو بست و سعی کرد از آخرین دقیقههاش لذت ببره. باد خنکی به صورت رنگ پریدهاش میزد و باعث میشد نوک دماغش قرمز بشه. با احساس لمس شدن شونهاش تند چشمهاش رو باز کرد و به پشت سرش نگاه کرد. یه دختر با قد کوتاه که تا شونههاش میرسید. موهای سیاه بلند که روش یک گیرهی کیتی داشت. صورتی سفید با لبهای سرخ و همینطور چشمهایی که داخلش میتونستی ستاره پیدا کنی. _میخواستی خودت رو پرت کنی پایین؟. دختر مو بلند با لحنی که به هیچ عنوان ترس و ناراحتی نبود پرسید. آخه کدوم آدمی با دیدن پرت شدن یکی با شوق میاد میپرسه میخوای پرت شی پایین؟. دختر مو ابی دهن کجی کرد و دستهاش رو جلوی سینه اش گره زد. _این مزخرفات رو از کجات درمیاری؟...اصلا تو کی هستی؟. دختر مو بلند لبخند شیرینی زد و به سمت نردههای پل رفت و بدون توجه به سوال دومش شروع کرد به حرف زدن. _ هرکی از صد کیلومتری اینجا رد بشه میبینه که قصد تو چیه...این چه قیافهایه واسه خودت گرفتی؟ یه لبخند بزن...شبیه آدم مردهای. دختر مو ابی چشم غرهای بهش رفت بدون گفتن چیزی به ماشین ها نگاه کرد که چطوری با سرعت رد میشدن.

_چیپس میخوری؟. دختر مو ابی با شنیدن دختر کوچیتر نگاهی بهش انداخت که توی دستاش دوتا بسته چیپس نگه داشته بود. مو بلند بدون اینکه منتظر جواب دختر بزرگتر باشه چیپس رو توی بغلش انداخت و شروع کرد دوباره حرف زدن. _داخل این چیپس ها عروسک های کوچیک هست من همهی این عروسک ها رو جمع کردم بجز یکیش...پیدا کردن اون عروسک از پیدا کردن گنج هم سختره از ۱۰۰ تا چیپس فقط یدونه از اونا هست...الان که دقت میکنم عروسکه خیلی شبیه تو هست...موهای ابی، پوستی رنگ پریده و لبا... _اینو میگی؟ مو بلند با شنیدن حرف دختر بزرگتر حرفش رو قطع کرد و به دست دختره نگاه کرد که عروسک رو نگه داشته. _نیتبتثثههیپی ججییییغغغغ تو پیداش کردیییی؟؟؟ عجب آدم خرشانسی هستی...حالا بده به من. و دستش رو به به سمت عروسک برد. مو ابی با دیدن دست دختر کوچیکتر که به سمت عروسک دراز میشد، دستش رو بالاتر برد تا دست دختر کوچیکتر بهش نرسه. _نمیدم...خودم پیداش کردم مال خودم هم هست. دختر مو بلند اخمی کرد و با قیافهای عصبانی بهش نگاه کرد. _ولی من این چیپس رو خریدم پس مال منه...زود باش بده بهم. و سعی کرد با پریدن از دست دختره بگیره. مو ابی لبخندی زد و دستش رو بیشتر بالا برد. وقتی داره حرص میخوره کیوت میشه. _تو الان خندیدی؟. دختر مو ابی با شنیدن حرف دختره زود لبخندش رو خورد و عروسک رو توی بغلش پرت کرد. _ نمیخوای از اینجا گمشی؟. مو بلند بدون اهمیت به سوالش لبخندی زد و شروع کرد به باز کردن نایلون عروسک. _لطفا زیاد لبخند بزن... خیلی خوشگل میشی. مو ابی با شنیدن حرفش سرخ شدن گونههاش رو احساس کرد. این دیگه چه وضعیه؟. _ آه داره دیرم میشه، من باید برم...بیا این شماره منه...شاید دلت خواست بعدا باهم بازم حرف بزنیم. دختر مو ابی به کاغذ توی دست دختره نگاه کرد و بعدش آروم کاغذ رو گرفت. _زیاد امید نداشته باش...من قرار نیست دیگه تو رو ببینم. _اره جون عمت...من دیگه میرم بای بایییی. و دستش رو به معنی خدافظ تکون داد و با قدم های تند از دختر مو ابی دور شد. مو ابی همینطور به جای خالی دختره نگاه کرد. لبخندی زد و اون هم از اونجا دور شد. کیوت. _پایان فلش بک-
نظرتون🌚؟ بازم داستان بنویسم؟ امیدوارم این یکی هم شخصی نشه🥰
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود عررررر
وای سرش افسرده شدم💔
عه 🌚
بخند ببینم✨
وایییی😭🛐
وایییییی ترررر😭
خیلیییی گشنگ بوددددد 🍄🍃
بعدی رو هم زودتر بزارررر 🦋🌛
عالی بوددد
بی صبرانه منتظر داستان بعدیم؛))))) ♡
عالی بود
قشنگه:)
به داستانت شیفت کنم؟🤭
راحت باش
بفرما😔
You're amazing
بهترین و غمگین ترین داستانی بود که تاحالا شنیدم 😭💔
🤍✨