
بعد سالها با پارت سه اومدممم حمایت؟؟
نور خورشید پلکهای لطیفتو قلقلک میداد... آروم چشماتو باز کردی و دیدی آسمون آبی بهت صبح بخیر میگه و پرندهها شروع به نواختن نغمه صبحگاهیشون کردن... از روی زمین بلند شدی و به سمت دریاچه نقرهایت رفتی... دستت رو داخل آب بردی و لطافت بیاندازهش رو روی سر انگشتات حس کردی... تازه و خنک! مثل هرروز صبح. آبی به صورتت زدی و یه نفس به ژرفای دریای قلبت کشیدی!
تن نقرهای رنگ و درخشان دریاچه مثل آینه انعکاس چهرهت رو بهت نشون میداد. با دیدن چهرهت خیلی ناگهانی یاد رویای دیشب افتادی... دلت میخواست دوباره به قلعه برگردی؛ اگرچه هنوز هم ترسی در دلت بود! اما شوق لمس و کنار کشیدن پردهی رازی که روی حقیقت قلعهی قدیمی کشیده شده بود بهت جرئت دوباره میداد.
با احتیاط پات رو روی زمین چوبی و خاکی اتاق گذاشتی... همه چیز هنوز مثل قبل بود؛ پیانوی قدیمی... میز وسط اتاق... شیشه شکستهی پنجره... صدای زوزه باد گذرا از بین حفره های شیشهی شکسته شنیده میشد... جلوتر رفتی و به سمت پیانو قدم برداشتی...
صدای زوزه باد شدت گرفت و با غرش آسمون در محکم به هم خورد بسته شد... ترس، مثل روح سیاهی در بر گرفته بودت و بهت اجازه قدم برداشتن نمیداد. به پیانو چشم دوختی... منتظر بودی مثل دفعه قبل ناخودآگاه شروع به نواختن کنه اما هنوز صدایی شنیده نمیشد...
با صدای باز شدن در سرت رو ناگهان به سمت چرخوندی... در باز شده بود... اما به اراده چه کسی؟
با دقت به در چشم دوخته بودی که پیانو دوباره شروع به نواختن کرد... به سمت پیانو چرخیدی و مردی رو روی صندلی کوچیک که با مخمل قرمز پوشیده شد بود دیدی! از ترس فریادی زدی و به عقب قدم برداشتی...
مرد بدون اعتنا به صدای فریادت همچنان پیانو میزد... نوای کلید های پیانو کم کم روح ترسیدهت را تسکین میبخشید اما سوالهای مغزت درمورد آن مرد را بیشتر و بیشتر میکرد... انگشتانش روی پیانو میرقصیدند و از کلیدی به کلید دیگر پر میکشیدند..
محو زیبایی پیانو زدنش شده بودی که متوجه به پایان رسیدن ملودی نشدی... مرد، سرش رو به سمتت چرخوند و با نگاه سردی بهت زل زد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
به کتابچه ی لونا نیز سر بزنید 🎍
اسم کتاب های کتابخانه ی لونا : دخترک گمشده 🌹
مرسیییی لووناا... از تعریفت خیلی ذوق کردمم
حتما به داستانت سر میزنم3>>>
خواهش می کنم 🌷💐
حقیقت گفتم 🔮
مرسسییی 🌷
بیا دوست شیم
بااوش
واقعا قشنگ بود خیلییی قشنگه
پارت ۴ رو کی میدی؟
حمایت از داستانم خیلی کمه:((...
ولی اگه شما بخوای به زودی پارت 4 ام میدم...
درک نمیکنم چرا حمایت کمه آخه خیلی استعداد داری و خیلی داستانت قشنگه(:
وای قلبم الان غش میکنم کهههیسخبهخیسعبیهخعس
مرسیییی:))