
بیمارستان متروکه محدودیت سنی! نمیدونم چند ولی...

پسری به نام ویکتور که 15 سال داشت. یک اتفاقی براش میوفته. توی صربستان زندگی میکنرده و اونجا ی بیمارستان بزرگ متروکه ای توی شهرشون وجود داشته.

ی روز دوستای ویکتور به نام های کریستوفر و لئو سر پول با ویکتور شرط میبندم که اگه جرئت داری 10 دقیقه برو و داخل اون بیمارستان بمون ویکتور هوگو گفت:«هه این که چیزی نیست حتما میرم. قرار گذاشتن سه شنبه ساعت 3 صبح برن اونجا روز سه شنبه از راه رسید طرفای ساعت 2:50 دقیقه دوستای ویکتور با وحشت به سمتش می دویدن ویکتور پرسید چی شده؟ اوناهم جواب دادن هیچی فقط میخواستیم یکم بترسونیمت

ویکتور چراغ قوه اش رو روشن کرد و وارد بیمارستان شد ی مشت وسایل داغون مثل تخت و دستگاه های بیمارستان اونجا بودن یکم که جلوتر رفت داخل یکی از اتاق ها اسکلت ادمی رو دید موهای تنش سیخ شده بود به ساعتش نگاهی کرد 2:3 دقیقه بود تمام مدتی رو که داشت توی راه رو قدم میزد احساس میکرد ی نفر داره بهش نگاه میکنه کنی بعد از پشت سرش صدای پایی شنید ولی وقتی برگشت کسی اونجا نبود داد زد:«

بچه ها! میدونم اونجایین ولی کسی جوابی نداد ساعت 3:08 دقیقه بود خوشحال بود که داره شرط رو میبره ولی وقتی به پایین نگاه کرد سایه ی یک نفر رو دید که داره به سمتش میاد اروم برگشت ی چیز دو متری بود که شبیه ادم بود ولی ادم نبود صورتش مثل گچ بود و چشمای سرخی داشت ی لبخند غیر هادی روی صورتش بود انگار دهنش جر خورده بود و لباساش سیاه سیاه بود و یدفعه شروع کرد به جیغ زدن ویکتور با تمام سرعت به سمت پشت بام دوید پشت ی مشت کارتون قایم شد اون موجود دنبال پسر بود ولی خوشبختانه اونو پیدا نکرد به پایین نگاه کرد دید اون موجود داره به سمت جنگل میره وقتی...

وقتی از رفتن اون موجود خیالش راحت شد با نردبون ی پایین رفت و همه چیز رو به خانوادش گفت. فردا داستان رو برای دوستاش تعریف کرد گفت: چرا یهو غیبتون زد؟ شما هم اون موجود رو دیدین؟ دوستاش گفتن:درمورد چی حرف میزنی ما دیشب پارتی بودیم! ویکتور اولش باور نمیکرد تا اینکه یکی از دوستاش فیلمی از پارتی رو نشونش داد. ولی اون کسایی که باهاش شرط بسته بودن کیا بودن...!؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
غلط املایی زیاد داشتم توش....
کیبوردم برا خودش چیز اضاف میکنه....
خودم ریختم برگام موند
هعی وای
.... سنگین بود
درسته....