این داستان متعلق به شخصیت خوب یا منفی نیست، متعلق به قاتلایی هست که قربانی شدن؛ متعلق به دوتا کاراگاه و یک پلیس که هرکدام به یک دلیل متفاوت پاشون به این پرونده باز شده.
دنیا زیباست، شاید فقط ما کور شده ایم و همه چیز را سیاه میبینیم! ساعتیست که به دیوار تکیه کرده؛ چشمانش را زیر موهای مشکی اش پنهان کرده و نوک چکمه اش را با ضربه به زمین میکوبد، دستانش را در جیب های سوییشرتش فرو برد. در اواسط ماه نوامبر همچین سرمایی بی سابقه نیست ولی برای تحملش نیاز به لباس های زخمی تری داشت، با این ها برایش کمترین اهمیتی نداشتند! بجای تلف کردن زمانش با فکر کردن به سرما، به صدای چکمه ها گوش سپرد، مشخصات هر فرد را با خود حدس زد. صاحب چکمه های سخت و محکم نگهبان بود، کسی که قدم های کوتاه برمی داشت و کف چکمه هایش صدای چرم تازه میداد حتما یک خانم پولدار و جوان بود و چکمه هایی که جیر جیر می کنند و روی زمین سابیده می شوند یا بدون هیچ دلیل خاصی ریتم شان به صورت ناشیانه ای مدام درحال تغییر هستند مال کودکان 3 تا 7 ساله اند. در دل آهی از روی نارضایتی کشید، کودکان هیچوقت اصول کار را نمیدانند و گویی نت هارا با مداد شمعی های خود محو کرده اند تا نقاشی هایشان بزرگتر به نظر برسند و باعث می شوند نوازنده هایی مانند او نت های خود را میان رنگ ها گم کنند. در این هیاهو صدای قدم هایی کشیده و ضربه هایی کوتاه و سریع، هوشیارش میکنند؛ او بلاخره نت هایی که به دنبالشان بود را پیدا کرده بود! یقه اش را بالاتر کشید، چشمان درخشانش را باز مرد و با حرکاتی اهسته و سبک شروع به حرکت کرد. او قربانی اش را پیدا کرده بود.
دخترک دستان مشت شده اش را به هوا برد و با اعصبانیت درحالی که سعی می کرد محترمانه کلماتش را انتخاب کند، سر مشتری فریاد کشید : « نه خیر خانم، من قرار نیست گربه ی شما را پیدا کنم! اهمیتی ندارد چقدر گران قیمت یا دوست داشتنی است! در این هفته، این سومین باریست که به اینجا می آیید چون گربه تان را گم کرده اید! بار اول هم گفتم که جای اشتباهی آمدید! من دیگر آن گربه احمق را از لای کابینت یا داخل دودکش بیرون نخواهم کشید! » در این لحظه سر و کله یک کارمند دیگر پیدا می شود و دستش را روی شانه دخترک می گذارد تا همکارش را دعوت به سکوت کند. دخترک با صورتی درهم به سمتش برمی گردد و موهای قهوه ایش برای لحظه ای درهوا به رقص درمی آیند. پسر به سمت مشتری برمی گردد و با لحن دلجویانه ای سخنش را شروع می کند :« من به خاطر رفتار گستاخانه همکارم معذرت می خوام و امیدوارم از اشتباهش چشم پوشی کنید! و تازه کار است و خام. الساعه با ایشون به مکان مورد نظر شما میایم تا مشکل رو حل کنیم. » دخترک درحالی که آتش در چشمان سبزش زبانه می کشید به همکار موبلوندش خیره شد و همزمان با خود کلنجار رفت تا بدنش را کنترل کند و با چاقوی جیبی اش پسر را جوان مرگ نکند! در عوض سرش را با احترام خم و لبخندی خونین روانه مشتری می کند سپس به بیرون از اتاق می رود تا کت و کیف دستی خود را بیاورد. در راه قدم هایش را تند و کروات شکلاتی اش را حدودا هفت بار محکم می کند تا پاهایش در ساختمان بمانند و او را به سراغ برگه استعفانامه نبرند! هفت دقیقه بعد با همکارش و مشتریشان به سمت در خروجی می رود، خانم جلوتر می رفت و دو کارمند جوان در پشت سرش در بین راه زمانی که اطمینان پیدا کردند مشتری صدایشان را نمی شنود شروع به مکالمه کردند. پسر موبلوند با صدایی اهسته ولی هشدار مانند خطاب به همکارش میگوید :« اولین اصلی که باید اینجا یادبگیرید صبر، دومی کنترل خشم و سومی احترام به همه مشتری هاست! فرقی نمی کند که خواسته مشتری چه کسی باشند یا چند بار کمک بخواهند! تا وقتی که خواسته مشتری به کسی آسیب نمی رساند باید انجامش دهیم. » دخترک درجوابش زمزمه می کند :« دیوید! ما کارا گاهیم! نه ماموران آتش نشانی! آن خانم می تواند به خیابان بالاتر برود پ از آتش نشانی کمک بگیرد! » دیوید کمی تن صدایش را بالاتر برد و با عصبانیت جواب داد :« ابی گل اگر می خواهی به کارت در اینجا ادامه بدهی باید بفهمی که الان بیش از همه چیز، دفتر کاری ما به اعتماد مردم نیاز دارد! »
دنیا زیباست، شاید فقط ما کور شده ایم و همه چیز را سیاه میبینیم!
خب اولین باری هست که داستان هامو به اشتراک میذارم... امیدوارم خوشتون بیاد ᰔ
عالی بوددددد