توعم یادت میاد؟... از رویاپردازیای بچگیت برام بگو...
دقت کردین ما آدما عادت داریم همه چیزو واسه خودمون از پیش تعیین کنیم...؟ "من که میدونم نمیشه"... " من نمیتونم"... " میدونم قراره بگه نه، پس چرا بپرسم؟؟"...
این از اون موقعیتاییه که اگه ازت بپرسن "از کجا میدونی؟" جوابی جز یه بهونه تکراری به ذهنت نمیرسه که بگی... "خب میدونم دیگه!"... خب از کجا میدونی؟؟
تا زمین نخوری... تا زانوهات زخمی نشه... تا از دستات خون نیاد... تا درد نکشی... تا گریه نکنی... تا غصه نخوری... تا دستتو رو زانوهات نذاری... تا دوباره از جات بلند نشی... تا به راهت ادمه ندی... تا با تک تک اتفاقاش روبرو نشی... هیچ وقت نمیدونی تهش چی میشه!
میگن یه سیبو که میندازی بالا هزار بار چرخ میخوره تا پایین بیاد... چرا نشستی یه گوشه و یه دقیقه بعد که هیچی، یک عمر خودتو با "میدونم میدونم" های هر روزت عین یه قطار چیدی و رفتی جلو؟...
میدونی بخش جالبش کجاست؟ اینکه حتی خودتم اون دنیای آیندهای که برای خودت ساختی رو دوست نداری ولی همین قدر راحت تسلیمش شدی و میگی "نمیتونم... همینه که هست!"... هی... چیشد که انقدر راحت تسلیم شدی؟... چیشد که انقدر راحت از آرزوهای رنگارنگ بچگیات دست کشیدی؟... چیشد که دیگه فکر کردن به آرزوها و خواسته هات از دنیا لبخند رو لبت نیوردن؟... چیشد...؟ اصلا یادت میاد؟...
یادته...؟ وقتی کوچیکتر بودی، شبا زیر پتوی گرم و نرمت که محکم بغلت کرده بود، میخوابیدی روی تختت. همون که مثل قایق پارویی کوچیک رویاهات تو یه رودخونه بزرگ بود... همون تختت که باهاش هرشب زیر گنبد ملیله دوزی شدهی آسمون روی موجای لطیف آب حرکت میکردی و به رویاهات فکر میکردی... اون شهربازی بزرگی که دلت میخواست همهش مال خودت بود رو یادت میاد؟؟ یا اون عروسکی که موهای طلاییش روی شونه هاش ریخته بودن و تو همون خانم دکتری بودی که معاینهش میکرد...؟ یا حتی اون خلافکارای کارتونی که با ماشین پلیس دنبالشون کردی و دستگیرشون کردی تا نذاری کار بدی بکنن...؟
یادته اون باری رو که واسه تولدت یه اسباب بازی هواپیما هدیه گرفته بودی و هرروز باهاش به همه جای دنیا پرواز میکردی؟ یادته از روی یه مبل میپریدی روی اون یکی که کوسه های توی اقیانوس نتونن بگیرنت؟... چقدر قدیمی به نظر میاد... چقدر دوره... تصویرای خیلی محوری ازش تو ذهنته... ولی حتی همونم شیرینه!
عالیییی سولمیت>>>>>>>
ممنونمم3>>>>>>