سکان زندگی را به دست داشتم . همه چیز دقیقا همانطور که می خواستم بود....... تا اینکه احساساتم مانع شد. مانع پیشرفتم. و این احساساتم بود که من را در دریای خروشان غرق کرد. احساس ناامیدی و اندوه، احساس گناه، احساس خشم و غضب یا غرور همیشگی ام و ای کاش تصمیم بهتری می گرفتم....
- هانا. بلند شو دیگه. چقدر میخوای بخوابی؟ دختر چشم هایش را باز کرد و به دختری که موهای ارغوانی رنگش را بافته بود و لبخند میزد، خیره شد. - آه چه خبرته جولی! هنوز اول صبحه. بذار یکم بخوابم. - اول صبحه؟ الان ساعت هشت صبحه و بدبختی اینکه امروز کلاس معجون سازی داریم. اونم با شخص شخیص اسنیپ! دختر که سعی داشت دوباره به عالم خواب برگردد، با شنیدن نام اسنیپ از جا پرید و با لکنت گفت:(اس.. اسن... اسنیپ؟....ام...امروز؟) -آره تازه دوتا جلسه پشت سر همه. از اون بدتر اینکه با گریفیندوری ها کلاس داریم. هانا با عصبانیت بینی اش را بالا کشید و پتو را کنار زد و به سرعت از تخت پایین آمد. جولی که با نگاه کردن به لباس خواب جغدی هانا، خنده اش گرفته بود، برای جبران شروع به مرتب کردن تخت هم اتاقی اش کرد.
- هانا. بلند شو دیگه. چقدر میخوای بخوابی؟ دختر چشم هایش را باز کرد و به دختری که موهای ارغوانی رنگش را بافته بود و لبخند -هانا! یکم مرتب باش. واسه چی کتاب تغییر شکلت رو انداختی زیر تخت؟ روشم که شکلات نعنایی ریختی. -بس کن. برای چی همیشه انقدر به من گیر میدی؟ به جای گیر دادن لطف کن برو بیرون که میخوام لباسمو عوض کنم. سرسرای بزرگ دختر با عجله به سمت میز اسلایترین رفت و روی یکی از صندلی ها نشست. درحالی که نفس نفس میزد، کیفش را روی زمین گذاشت و دنبال چیزی برای خوردن گشت. اما حتی یک تیکه نان برشته هم برای خوردن وجود نداشت. تمامی ظرف ها خالی شده بودند و جز پروفسور دامبلدور و فیلچ، کس دیگری در سرسرا نبود.
-اه. بازم هیچی نمونده. دختر آهی کشید و کیفش را برداشت تا به کلاس تاریخ جادوگری که یک روح آن را تدریس می کرد برسد. وقتی از روی صندلی بلند شد، صدای کشدار و مسخره ای را از پشت سرش شنید. -هانا مثل اینکه چیزی گیرت نیومده و باید بری از تو آشغال ها غذا پیدا کنی و بخوری. واقعا که دلم واست می سوزه. دختر برگشت و به سه پسر که همزمان می خندیدند، نگاه کرد. یکی از پسر ها از بقیه لاغرتر بود و موهای بوری داشت به دو پسر دیگر که بر خلاف خودش چاق و درشت هیکل بودند اشاره کرد تا بلند تر بخندند.
-دراکو! میشه بگی اینجا چیکار داری؟ -هیچی. فقط میخواستم بدونم اگه غذا پیدا نشه چیکار میکنی؟ -اینکه من چیکار میکنم به تو هیچ ربطی نداره. حالام اگه نمی خوای بینز مجازاتت کنه، بهتره بری سر کلاست - به پیژامه راه راه مرلین قسم از تو احمق تر وجود نداره. اصلا امروز با بینز کلاس نداریم. با ریونکلاوی ها درس گیاه شناسی داریم. اونم توی گلخونه. واسه همینم من اومدم اینجا. چون اسپراوت ازم خواست بیام دنبالت. به لطف تو ۵ امتیاز از اسلایترین کم شد. دختر که شوکه شده بود پرسید:(گیاه شناسی؟ ولی اون که... مگه اون .... وای بهمون گفت یه مقاله ده اینچی درباره گیاه.... گیاه.... گیاه زوزه ی گرگ بنویسیم. من اصلا نمیدونم چی هست!) -آره. میدونی در حالت عادی از اینکه تو تکلیفت رو انجام ندادی خوشحال میشم، ولی این بار نه. زنیکه پیر خرفت گفت هر گروهی که مقاله ی آماده نداشته باشه پنجاه امتیاز ناقابل رو از دست میده. پسر که عصبانی به نظر می رسید اخمی کرد و با دوستانش از آنجا دور شد. دختر هم که هنوز در شوک بود، با ناراحتی به راه افتاد.