
خلاصه: رمان گرگ سیاه بیانگر زندگی یک سرگردی به اسم یلداس که بعد از رفتن به ماموریتی زندگیش رنگ دیگری به خود میگیرد!
مقدمه همه داستان ها مقدمه ای دارن بگذار این داستان را بدون مقدمه شروع کنیم. این بار نه با مقدمه این بار یهویی شروع کنیم. مقدمه ها همیشه آغازگر نیستند این بار با شوق آغاز میکنیم. زندگی پیچیده سرگرد داستانمون و ظالمی گرگ سیاه رو نه با مقدمه بلکه با شوق آغاز میکنیم. ژانر: پلیسی، عاشقانه
شروع رمان گرگ سیاه خدایا واقعا چی میشد اگه من فقط یه روز سر وقت برسم اداره؟ یه نگاه به ساعت مچی مارک دارم انداختم و با نهایت استرس فهمیدم هشته. سریع سوئیچ فراری سفید خوشگلمو برداشتم و بی سر م صدا از خانه جیم زدم. گند کاریام به این زودیا در نیاد صلوات؛ دوست دارم باشم و قیافه هاشون رو ببینم ولی خب چه کنیم...؟ وارد حیاط شدم و با بی سلیقه ای از حیاط باصفای خونمون که حاصل زحمات چند ساله عمو رحیم بود بگذشتم. پریدم توی ماشین و با یک تیک اف بلند ماشین خوشگلمو به پرواز دراوردم. والا با سرعتی که من لایی میکشیدم و رانندگی میکردم زنده رسیدنم معجزه مجسم بود. ماشین رو تو پارکینگ اداره پارک کردم و با نگاهی به ساعت دریافتم که طی ۱۵ دقیقه رسیدم! رفتم داخل اداره و بی توجه به زیردستان خدا زده ام که احترام میگذاشتن و جواب نمیگرفتن میدویدم سمت اتاقم؛ در اتاق باز نشده صدای سروان رحیمی در اومد.
دستم روی دستگیره خشک شد ولی با لبخند مسخره ای برگشتم که با لبخند گفت: _ سلام جناب سرگرد صبح بخیر منم در جواب لبخندش، لبخندی زدم و گفتم: _ صبح بخیر نادیا جون چیزی شده؟ ( فکر نکنین با همه صمیمی هستم فقط نادیا خیلی شیرینه) _ سرهنگ امیری گفتن تشریف ببرین اتاقشون یا خدا... اخراجم حتمیه . لبخند زوری زدم و گفتم:
_ خیلی خب میتونی بری احترام نظامی گذاشت و رفت؛ یک نگاه به سر و وضعم انداختم و با بسم الله(یعنی استرس تا این حد) رفتم طرف اتاق سرهنگ؛ تقه ای به در زدم که با صدای پر جذبه ای گفت: _ بفرمایید خواستم از راه مسالمت امیز پیش برم بلکه عفو بشم. در اتاق رو با لبخند مسخره و شوق الکی باز کردم و با انرژی گفتم: _ سلام علیکم و رحمته الله حاج بابا احوال شریف چطوره؟
_ بیا نمکدون کم نمک بریز الان چرا؟ _ حاج بابا به جون عزیز تر از عسلم ترا... _ ترافیک بود آره؟ مثل بچه هایی که کار بدی کردن سرم و انداختم پایین و گفتم : _ آره پوشه دستش رو گذاشت رو میز و گفت:
_ خب پس اینکه یاسین صبح زنگ زده بود و گفت «که تو اتاق یهدا چهار تا موش مصنوعی و تو اتاق خودش بغلش تو رخت خواب یه گربه سر ب. ر. ی. د. ه » کار تو نبود؟ یهو بی هوا گفتم: _ اون گربه مصنوعی بود... اه با عجله خواستم سوتی که دادم رو ماست بمالم؛ مثل بچه های شیطون گفتم : _ خب شما گفتی موشه مصنوعی بوده ماهم گفتیم لابد گربه هم مصنوعی بوده! اه گندت بزنن یلدا بدترش کردی که مردانه خندید و گفت :
_ کم مزه بریز دختر بیا اینجا ببینم. رفتم سمتش و اندکی خودم رو ننر کردم و گفتم: _ حاج بابا؟ با مهربونی گفت : _ جانم دخترم. _ کی دفتر خاطرات مامانیم رو میدی؟ خودش رو جمع تر کرد و جدی گفت:
_ آها واسه این گفتم بیای که بگم ماموریت داری برو آمادگی بگیر. لا اله الا الله... باز طفره رفت؛ اصلا سر در نمیاوردم چرا اون دفتر رو بهم نمیداد؟ از در تشر رفتم تو و با حرص گفتم: _ حاج بابا کوچه علی چپ خیلی شلوغ نشد؟ _ برو بچه هنوز واسه تاخیرت چیزی بهت نگفتم. دیدم چاره ای نیس تسلیم وار گفتم: _ من تسلیم چرا میزنی؟ حالا این ماموریت اطلاعات، دونستنی نداره؟
_ چرا ماموریت از هفته دیگس میری تهران که یه گروهی به اسم گرگ سیاهه باید عضوش شی و... با ذوق گفتم: _ جونم تهران ولی حاج بابا کاش اسمش گرگ آلفا بود. حاج بابا هم اومد تو کوچه تشر و محکم گفت: _ یلدا! خندم رو خوردم و خودم و جمع و جور گردم و گفتم :
_ اوه ببخشید، ادامه؟ سرش رو تاسفبار تکون داد و ادامه داد: _ این پرونده مربوط میشه به سرهنگ راد و پسرش سرگرد راد؛ اطلاعات رو باید از اونا بگیری ، حالام نیشت رو ببند بدو برو با شیطنت گفتم: _ پس برم سرگرد راد رو به فیض دیدار خودم نائل کنم! حاج بابا با تشر گفت: _تو آدم نمیشی نه؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
میشه به پست جدیدم به اسم وایب شغل آیندتون🧸💖 سر بزنید
پین قشنگم؟
آفرینننن(´∩。• ᵕ •。∩`)