نور صبحگاهی خورشید از پنجره های ترک خورده یتیم خانه به اتاق یتیم ها میتابد. چهره سوفیا حالتی به خود گرفته که گویی از کابوسی سخت برخاسته و... شاید واقعا هم اینطور بود! با رفتار بدی که خانم هارت با آنان داشت باید انتظار کابوس را هم داشته باشیم. سوفیا چشمان خود را مالید و رو به روی آینه خاک گرفته ای که گوشه هایش شکسته بود رفت و به موهایش نگاهی انداخت. شانه ای گرفت و موهای طلایی اش را شانه کرد. نگاهی به دختران و پسرانی کرد که بعضی هایشان خواب و بعضی دیگر بیدار و در حال رسیدن به خود بودند کرد. آن روز هم مثل روز های دیگر عادی بود و سوفیا باید آماده این میشد که برود به دفتر خانم هارت و لیست کار های امروزش را از او تحویل بگیرد و تا غروب مشغول به کار کردن شود.
خیلیی خوبه به نوشتنش ادامه بده لطفا سریع سریع پارت بده
خیلی خوب بود
ادامه بده
:)
عالی بود
پارت بعد؟
دو سه روز دیگه پارت میدم..
منتظریم
خیلی خوب بود🫠🤍
ممنون!