خب، شخصیت ها: کریستوفر _ خواهرش الیزابت_پرستار
در یک راهروی تاریک بود.. . تنها بود،هوا سرد بود و تنها فقط لباس خواب تن آن پسر بود ناگهان صحنه عوض شد، پسر از رهروی تاریک به یک بیمارستان رفت.. . خودش را روی تخت دید.. . بعدش با موجی از سرم در دستش موجه شد،با دکتران و پرستاران درحال عرق ریختن و فریاد زدن دید که تلاش میکردند یه کاری کنند..شاید نجات دادن جان این پسر؟ دوباره صفحه عوض شد، الان درحال سقوط از برج پاریس بود.. - از جایش پرید، شروع به نفس نفس زدن و عرق کرد دوباره روی با تخت دراز کشید البته اینبار به پهلو ، اولین بارش نبود این کابوس را میبیند؛ برعکس همیشه همچین کابوس هایی میدید. ولی هیچوقت نفهمید دلیلش را
بیخیال نفسش را کلافه بیرون داد یعنی این خواب های پایان زندگیاش چه مفهومی داشت ؟ چشمانش را بست، برای آرامش گرفتن، اما این آرامش به زودی با آمدن خواهر کوچکش پایان یافت. "کریس خنگول!" کریستوفر به پهلو، به سمت خواهر کوچکش غلت خورد کریستوفر:"الیز..بیدار شدی؟" الیزابت خواهر نه سالهی کریستوفر است. "مدرسه داریم خنگول! بدو بریم وگرنه مدرسمون دیر میشه." کریستوفر نگاهی به ساعت انداخت "ساعت 6:45 دقیقست. مدرسه ساعت 7:30 شروع میشه" الیزابت کلافه نفس را بیرون داد "کریس خنگول من، به تو چه! من با بچه قرار گذاشتیم زود برسیم مدرسه تا بتونیم کمی باهم حرف بزنیم!" کریستوفر آهی به رفتار بچهگانه خواهرش کشید "بازی میخوای چکار.."
الیزابت با عصبانیت پاهایش را به زمین کوبید "تو نمیفهمی ، تو نمیفهمی ، تو نمیفهمییی!" "باشه،من نفهم تو پرفسور." بعد از حرفش بی حوصله از تخت به بیرون پرید و شروع به آماده شدن کرد، ________________ -꯭پ꯭ر꯭ش ꯭ب꯭ه ꯭چ꯭ن꯭د ꯭س꯭ا꯭ع꯭ت ꯭ب꯭ع꯭د- میدویدم، کوچه پس از کوچه را میگذراندم، نفسی برام نمونده بود، چراغ های خیابان ها ویس ویس میکردند و _-ا̶و̶ن̶_ دنبالم میومد با احساس چیز تیزی که درون گردنم فرو رفت، اطافم تار شد، و قبل از تاریکی مایع گرم قرمزی رو دیدم - دوباره از خواب بیدار میشم، و دوباره خوابِ پایان زندگیم رو دیدم. "دیگه نمیشه،باید برم پیش یک روانشناس" کریستوفر به دوستش پیام میدهد که بیاد و مراقبت خواهرش باشد. از تخت میپرد و یک هودی نیلی به همراه شلوار آبی پررنگ میپوشد. کریستوفر از خونه میزند بیرون و به یکی از اشناهایش که روانشناس است میرود، اما خب همهچی طبق میل ما پیش نمیره. قبل از سیاه شدن اطرافش فقط صدای بوق ماشین شنید. - چشمانم را آرام باز میکنم تا به نور عادت کند ، روی تخت بیمارستان دراز کشیدهم...اتاقم تم سبز و سفید داشت..
زنی زیبا که فکر کنم پرستار بود وارد اتاقم میشود "اوه کریستوفر... بلاخره دست از خیال پردازی برداشتی.. خوشحالم به زندگی واقعی برگشتی" "زندگی واقعی؟خیال پردازی؟ منظورت چیه ؟ الیزابت کجاست ؟" زن کمی گوشهی لبش به پایین کشیده شد "کریستوفر..تو به مدت پنج ماه توهم میدی.."