
اینم از پارت دوم.
فردای ان روز صبح زود از خواب بیدار شدم. موهایم را شانه زدم و لباس هایم را عوض کردم. ساعت شیش صبح بود. قرار بود تا ساعت ده در کوچه دیاگون باشیم تا لوازم مورد نیاز را خریداری کنیم و تا ساعت یازده خود را به قطار برسانیم. پنجره را باز کردم و از گزِش صورتم توسط باد صبحگاهی لذت بردم. دفتر نقاشیم را برداشتم و کمی نقاشی کردم. بعد مادرم در اتاق را باز کرد و داخل امد. مادرم گفت: صبح بخیر، بیا صبحانه بخور. گفتم: صبح بخیر، باشه اومدم. رفتم پایین و صبحانه خوردم. لباسام رو پوشیدم و به سمت کوچه ی دیاگون حرکت کردیم.

به کوچه دیاگون رسیدیم تمام لوازم مورد نیاز را خریدیم، به جز حیوان خانگی و ردا. به مغازه ردا فروشی خانم مالکین رفتیم. دو دختر با موهای بلوند زیبا دیدم که به همراه پدرشان امده بودند. (موهای پدرشان هم بلوند بود) مادرم زیرلب گفت: هانا این اقا دراکو مالفویه و اینم دخترهاش ویولت و ملودی مالفوی هستن، ازت میخوام با دخترهاش زیاد دعوا نکنی و کلا سعی کن زیاد دور و ورشون نباشی! میدونستم چرا مادرم این حرف هارا میزند، خواستم چیزی بگویم اما نگاه مادرم مرا به سکوت دعوت کرد. رفتم جلو تا اندازهی ردای مرا بگیرند. یکی از دختر ها گفت: اسمت چیه؟ گفتم: هانا لاوگود. گفت: منم ویولت مالفوی هستم☺️ گفتم: خوشوقتم. دیگر هیچ کس حرف نزد.
بعد از خرید ردا به مغازه ی فروش حیوان رفتیم. چشمم روی گربه ی سفیدی ثابت ماند. گفتم: من همینو میخوام! و با دستم به گربه اشاره کردم. مغازه دار گربه را به دستم داد. بغلش کردم و اسمش رو گذاشتم پشمک😅🤍
بعد از ان به سمت ایستگاه کینزکراس حرکت کردیم. وقتی به ایستگاه رسیدیم و از دیوار بین سکو نه و ده رد شدیم. جینی ویزلی و امیلی رو دیدیم. مادرم به جینی سلام و علیک کرد و منم رفتم پیش امیلی و با هم سوار قطار شدیم. توی راه رو ویولت مالفوی رو دیدم که داشت با خواهرش دعوا میکرد. رفتیم توی یه کپه نشستیم. ویولت در زد و در را باز کرد. گفت: میتونم اینجا بشینم؟ منو امیلی به هم نگاه کردیم، و بعد من گفتم: البته!! ویولت پیش ما نشست. ازش پرسیدم: چرا با خواهرت دعوا میکردی؟ با خجالت گفت: بعدا بهتون میگم. اصرار نکردم.
بقیه سفر بدون اتفاق خاصی گذشت و من و امیلی و ویولت با هم حرف میزدیم، غذا میخوردیم، بازی میکردیم و هر کار سرگرم کننده ای که به ذهنمان میرسید را انجام میدادیم. امیلی گفت: دارم هاگوارتز رو میبینم، باید ردا هامون رو بپوشیم. هر سه ردا هامون رو پوشیدیم و وسایلمان را اماده کردیم. سرعت قطار کمتر میشد تا وقتی که توقف کرد. هاگرید نعره میزد: سال اولی ها از این طرف!!! به دنبالش وارد قلعه شدیم و از سرسرا ها گذشتیم. پروفسور مک گوناگل رو دیدیم و او مارا به سمت کلاه گروهبندی هدایت کرد. لیست درازش را باز کرد و اسامی بچه ها را خواند:.....
این پارت هم تموم شد. پارت بعدی به زودی میاد. (ناظر لطفا رد نکن و زود منتشر کن🤍✨)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
درود
من مه هستم؛ تازه وارد تستچی شدم ممنون میشم حمایت کنید و البته بک میدم!؟
_______________
ادمین تستت عالی بود، اگه ناراحت شدی پاک کن:)
بچه ها این پارت دوم هستش و پارت اول هنوز منتشر نشده
پارت بعدی تو صف برسیه
ج.چ:لووحرعنفزمل
واو ! چه لاوگود مغروری 🤣🤣
😂😂
بک میدم بفالویید
چالش=لاوندر نل
😂😂🤍