تو این پست به شما داستان سیاوخش رو میگیم البته با توجه به اینکه داستان طولانی هست ممکنه در پارت بعدی ادامه ی داستان رو بزاریم ^_^
سیاوش از ازدواج زنی از سلاله ی گرسیوز با کیکاووس زاده شد. نام مادر سیاوش در شاهنامه روشن نیست امّا نامادری سودابه (دختر شاه هاماوران) است. کیکاووس برای تربیت و آموزش مهارتهای جنگی، او را به رستم سپرد تا وی را فنون نظامی بیاموزد. رستم او را با خود به زابلستان برد و سالها سیاوش از خانه و خانواده دور ماند. رستم آیین سپهسالاری و کشورداری را به وی آموخت و برخی از شایستهترین ویژگیهای خود را به وی منتقل ساخت. سواری و تیر و کمان و کمند عنان و رکیب و چه و چون و چند نشستنگه و مجلس و میگسار همان باز و شاهین و یوز و شکار ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه سخنگفتن و رزم و راندنسپاه هنرها بیاموختش سربهسر بسی رنجها بُرد و آمد به سر سیاوش چنان شد که اندر جهان همانند او کس نبود از مَهان
چون سیاوش از زابلستان به ایران بازگشت، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سیاوش خوشچهره چنان بود که همه از زیبایی او در حیرت ماندند. صفات بارز اخلاقی سیاوش روح نیک و پاکدامنی است.
سودابه نامادری سیاوش، پس از بازگشت سیاوش از زابل، با دیدن او شیفتهاش شد. چنانکه در نهان، پیکی بسوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان خویش دعوت کرد اما سیاوش دعوت او را نپذیرفت و همین باعث شد تا سودابه در تدارک دسیسهای علیه سیاوش باشد. روز دیگر، سودابه نزد کیکاووس رفت و از وی خواست که سیاوش را به شبستان بفرستد تا وی از میان دختران حرم همسری برای سیاوش برگزیند. سیاوش نیز به ناچار از دستور پدر اطاعت و به شبستان رفت: چو ایشان برفتند سودابه گفت که چندین چه داری سخن در نهفت نگویی مرا تا مرادِ تو چیست که بر چهرِ تو فرّ چهر پریست هر آنکس که از دور بیند تو را شود بیهُش و برگزیند تو را
اما سیاوش روی خوشی به سودابه نشان نداد و برگشت تا دوباره برای بار سوم سودابه او را به شبستان کشید؛ وقتی سیاوش به شبستان آمد سودابه او را به نزد خویش خواند و خویش را به وی عرضه کرد، اما سیاوش برآشفت و با تلخکامی برخاست. سودابه از ناچاری و برای حفظ حیثیت با ناله و شیون کاووس را به صحنه کشاند و سیاوش را متهم به خیانت ساخت: سیاوش بدو گفت هرگز مباد که از بهر دل سر دهم من بهباد چنین با پدر بیوفایی کنم ز مردی و دانش جدایی کنم تو بانوی شاهی و خورشید گاه سزد کز تو ناید بدینسان گناه وزان تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آویخت سودابه چنگ بدو گفت من راز دل پیش تو بگفتم نهان از بداندیش تو مرا خیره خواهی که رسوا کنی به پیش خردمند رعنا کنی
کاووس پس از شنیدن یاوههای سودابه، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکُشد، اما نخست طبق عادت باستان، آزمایشی لازم بود تا گناهش محرز گردد. نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن رایحه ی مُشک و گلاب و شراب یافت ولی از سر و روی سیاوش، بویی به مشامش نرسید. پس دانست که سودابه بیراه سخن گفتهاست پسرش سیاوش بیگناه است: ز سودابه بوی می و مُشک ناب همی یافت کاووس بوی گلاب ندید از سیاوش بدان گونه بوی نشان بسودن نبود اندروی (ادامه این داستان کهن ایرانی در پارت بعد هست ^_^)
بک میدم
این کامنت فقد جهت حمایت از سازنده ی این پست میباشد 🌚❤
بسیار عالی ...جالب و جذاب ...🌚💙🦋
ولی شاهنامه واقعا یه شاهکاره
یچیز میگم بخندین ، توی کلاس ادبیات دبیرمون گفت که این بخش اشاره داره به داستان سیاوش و ما کفتیم داستانشو بگو و اونم گفت : سیاوش ، یک جوان بسیار زیبا و قدبلندی بود که... من بقیه رو نشنیدن و سر سیاوش بشدت کراش زدم ، طوری که اومدم خونه شروع کردم به کشیدن سیاوش به کراش ترین شکل ممکن و فردا بردم نشون دبیرمون دادم و اونم گفت : خیلی هنرمندی آفرین ! ولی نمیدونست من هنرمند نیستم،فقط خیلی ذهن پلیدی دارم😂😂
وای منم مثل چی روی رستم کراش بودم😂😭
😂😂😂😂
گذر لذت بخشی داشتیم؛
عالی بود🌹🚶♀️
ممنون🫠
تست خوبی بود...!
Kodzuken
ممنونم ^_^