
گوجه پرت نکنید توی صورتم هااا گشادی جرم نیست، یک بیماری است... خبببب، با پارت جدیدی از نبرد خشم خدمت رسیدممم.
گربه ی سفید هم در چند قدمی او درحال گام برداشتن بود. دارلین تفنگ غول آسای خود را در پشت سرش قرار داد و شیشه ای از لابه لای شنل پاره شده اش درآورد و دستش را به طرف میدوری دراز کرد. پس از خوردن معجون، میدوری سرحال و قبراق از جایش بلند شد و بدون آنکه ذره ای احساس درد کند به سمت گربه حمله ور شد و دارلین هم با نگاهی عاقل اندر سفیه به میدوری که برای ناز کردن و انتقام گرفتن از گربه داشت به این طرف و آن طرف میپرید خیره شد. آنقدر حواسشان پرت بود که اصلا به ببر و شیر توجهی نکردند، ناگهان با صدای غرش شیر و عربده ی ببر تازه متوجه حضور آن دو شدند. دارلین تفنگ بزرگش را از پشت سرش در آورد و خواست به ببر شلیک کند که میدوری با جیغ گوش خراشی مانع از شلیک کردن به آن دو گربه سان وحشی شد. پس از شرح دادن موضوع، دارلین یک شیشه ی دیگر از جیبش درآورد؛ او میدانست که اگر آن دو قبلا انسان بوده اند با نفرین یک شی۰طان قدرتمند به این حال و روز درآمده اند، در نتیجه مداوا کردنشان کار خیلی سختی است و ممکن است تا آخر عمر به همین شکل باقی بمانند. اما ریسک کردن گاهی اوقات لازم است، بنابراین دارلین گلوله های آتشین و مذاب داخل تفنگش را درآورد و داخل جیب ضد آتش و بی انتهایش قرار داد. برای ساخت گلوله های دارویی کمی زمان نیاز داشت؛ نگاه معناداری به میدوری انداخت و درخواست کرد تا برای مدتی نقش طعمه را بازی کند. اگرچه میدوری زیر لب شروع به بد و بیراه گفتن به دارلین کرد اما در هر حال نقش طعمه را ایفا کرد. به تیغه های اندکی که در جیبش باقی مانده بودند نگاهی انداخت و خدا خدا کرد که کار دارلین بیش از پنج دقیقه بیشتر طول نکشد؛ زیرا شک داشت با وضعیت فعلی بتواند بیشتر از پنج دقیقه سر آن دو را گرم کند.
بزاق دهانش را قورت داد و خواست اولین حرکتش را بزند که پایش به گربه خورد و پخش زمین شد. خواست به جان گربه بیفتد اما با دیدن صورت خشمگین شیر که به طرفش حم۰له ور میشد صلاح را در آن دید که فعلا دست نگه دارد. گربه هم در این نبرد با او هم رزم بود، به همین علت امیدش برای پیروزی بیشتر شد. گربه از رو به روی میدوری غیب شد و میدوری بالأخره اولین حرکتش را زد، یکی از تیغه هایش را برداشت و جوری که به شیر آسیبی نرسد او را به طرفش پرت کرد تا بتواند کمی شیر را بترساند اما شیر با شجاعت به سوی میدوری ه۰جوم میآورد، گربه در پشت سر شیر آشکار شد و با پنجه هایش به تن او خراش هایی وارد کرد و دوباره غیب شد. میدوری نگران ویکتوریا بود اما چاره چه بود؟ او باید با سرنوشت مقابله میکرد. داد شیر بر هوا رفت اما هیچ زخمی بر روی بدن او ایجاد نشد و فقط بر روی زمین افتاد. بالاخره متوجه نبود ببر شد و به سمت دارلین که سرگرم درست کردن دارو بود نگاهی انداخت. ببر درحال حمله ور شدن به سوی او بود اما دارلین چنان سرگرم ساختن دارو بود که اصلا متوجه نشد ببر در چند قدمی او قرار دارد. دیگر برای درآوردن تفنگ و گلوله های مذاب دیر بود. گربه در پشت ببر ظاهر شد اما قبل از آنکه بتواند پنجه هایش را در بدن ببر فرو کند ببر او را به پایین انداخت و گربه با تنی زخمی و خونین بر روی زمین افتاد. داد دارلین بر هوا رفت، تنها کسی که میتوانست او را نجات دهد میدوری بود، اما چطور؟ با چند تیغه چه کاری میشد کرد؟ حتی اگر ایده ی خوبی هم برای متوقف کردن ببر بود میدوری نمیتوانست به او آسیب برساند! میدوری به دور و بر نگاهی کرد، چیزی نمانده بود که ببر به دارلین نزدیک شود، اما تنها چیزی که میدوری دید کلاغی در بالای درخت بود که درحال پُفیلا خوردن و نگاه کردن به منظره ی پایین بود. میدوری شدیدا دلش میخواست کفشش را به سمت کلاغ پرت کند اما الان وقتش را نداشت، یک معجزه تنها چیزی بود که میتوانست اوضاع را درست کند، ولی چه معجزه ای؟ ناگهان به طور ناخودآگاه دهان میدوری باز شد:«ورد هشتم، دیواره ی محافظ کریستالی» همه چیز به طرز عجیبی اند پیش رفت؛ یک حفاظ کریستالی شکل سبز رنگ دور تا دور میدوری و دارلین نمایان شد، باورش سخت بود! اولین ورد میدوری، درست مانند شینا... . دارلین با چشمان چهارتا شده نگاهی به میدوری و کتابی که روبه رویش قرار داشت انداخت و بعد به ببر که هرچقدر به حفاظ دندان میزد نمیتوانست آن را بشکند. آخرین نگاهش بر روی گربه افتاد و با گریه لحظه ی پایین افتادن گربه را در ذهنش مرور کرد. میدوری هم با وجود شوک بزرگی که بهش وارد شده بود راهرویی به سمت گربه باز کرد و گربه را هم داخل حفاظ جای داد.
خببببب، به علت عدم ایده برای ادامه ی داستان، داستان رو به اتمام میرسونم😂🌸 « اتمام جلسه (از اون چکشا) »
ناظر عزیز، لطفا منتشر کن. خیلی ممنون از نگاه قشنگتون🌹🌼
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدییییییی🗿💔
چه بگویم خواهر
گشادی دست از دامنمان بر نمیدارد🗿💔
گشادی مدفوع میخورد🗿💔
وایسا ببینم داستانت تموم کردی
نه، هر پارت نوشتنش 20 سال طول میکشه😂💔
فکر کردم تمومش کردی میخواستم بکشمت
بخوای بکشی میزنماااا
عزیزم آنقدر دوست دارم میمیرم برات
بلهههه؟!
ای عزیزم جانم فدای تو،عمرم،زندگیم،نفسم،عشقم درد و بلات بخوره تو سرم،ایشالا همیشه زنده باشی
آه!
تعریف و تمجید بیشتررر
دیگه دو خط برات حرف میزنم پرور نشو
خیلی بدی
ببخشید عزیزم دلم
همهی پارت هایی که نخواندم را خواندم🗿
خب حالا چالش:میدوری خیلی خوب بود
بله چی فکر کردید بهتر از من وجود نداره🗿(وی زر میزند توجه نکنید)
سلام
من بیچاره رو یادت میاد؟🌚💔
ایشششش، برو.
تو کجایی اصلا سر نمیزنی به مننننن.
حیف من که اینهمه قدرت خوشگل دادم به این میدوری
من گمت کرده بودم🗿💔
کمکککککک
عاححححح
حالا چون خیلی خوبم میبخشمت
با این اکانت ادامه میدم دوست من🗿🤝🏻
دیگه گمم نکنیا