گایز گفته بودید راجع به این هم بسازم و ساختم
مرد مضطرب : خب قبل از هر چیزی باید بدونید ممکنه شب خوابتون نبره
پس اگر موافقید بریم که بفهمیم......
خب داستان اصلی مرد مضطرب : یه نقاش توی یک شهر زندگی میکرده . این نقاشی رو میکشه و تموم میکنه و رگ خودش رو میزنه و توی رنگ نارنجی میریزه . قبلاز اینکه بمیره این نقاشی رو به یک خانم پیر توی شهر میده . و بعد از اون میمیره
بعد از اینکه این خانم اون نقاشی رو به دیوار خونش اویزون میکنه شبها بعد از ساعت 8 ثدای ناله و گریه توی خونش میپیچه . این ماجرا تا هفته ها ادامه پیدا میکنه تا اینکه دیگه نمیتونه تحمل کنه و اون رو به نوه اش هدیه میده .
نوه ی بیچاره از خدا بخبر اونرو به دیوار خونه ی خودش اویزون میکنه . شب ها این ماجرا خودش و خونواده اش رو هم ازار میده . سال ها میگذره و اونها با این مسئله زندگی میکنن . یه روز میخواسته از خونه بره بیرون دخترو پسرش میترسیدن که خونه بمونن پس میبرتشون خونه مادر بزرگش ( مادر برزگ خودش خیلی سگ جون بوده ) و قثط همسرش خونه میمونه .....
شب بعد از ساعت 8 صدا ها شروع میشه . همسرش تصمیم میگیره بخوابه میره تو اتاق ( یه نکته رو یاد م رفت بگم اینا سعی میکنن صدا رو پیدا کنن ولی هر چی نزدیک تر میشن صدا دور تر میشه ) و برای اولین بار صدا نزدیک میشه ...... این خانم پشتش رو به سمت دیوار میکنه . و متوجه میشه صدا پشت سر خودش قرار گرفته . برمیگیرده و میبینه چیزی پشت سرزش نیست ولی روی بالش پشت سرش یه گودی بوده و وقتی دستش رو میذاره روی اون .... یه مقدار حرارت داشته و در اون خونه دیگه هرگز باز نمیشه . تا وثتی که بعد ا چند ماه استخوان خای اون خانم بیرون میاد
در سال 2017 یه پسر جوون این عکس رو پرینت میگیره و روی دیوار خونش میچسبونه و دوتا شمع هم کنارش قرار میده . سنسور میذاره تو همه جای خونه و دوربین هم میذاره . بعد از ساعت 8:01 دقیقه همه ی سنسور ها بوق میزنن ولی توی دوربین ها هیچ تصویری نبوده و در اون خونه هم دیگه باز نمیشه
در سال 2023 دختره به اسم یوجین ( خودم ) به همراه دوستش بهاره توی موبایل مادر بهاره این عکس رو سرچ میکنن و وقتی که این این عکس رو باز میکنن توی حیاط مدرسه باد میاد ، برگ میریزه ؛ گربه رد میشه . پرنده پر میزه . و دوتا سوسک گنده از دستشویی توی حاط مدرسه بیرون میاد ! (قابل توجه همگی مادر هردومون معلمه برای همین تو تابستون اومده بودیم مدرسه )
منی که همشو تا آخر خوندم ولی نترسیدم😐
مشکل اینه که چرا یه خانم پیر باید همچین نقاشی..«بسیار چشم گیر و بامزه» رو از یه نقاش تقریبا غریبه قبول کنه. بچه ش بودم هم قبول نمیکردم😍 (خدا قوت)
واقعا
من داستانشو میدونم این مرده یه نقاش بوده بعد رگشو زده با رگش نقاشی کرده بعد مرده
اگه خواستی بسازیش منم میاد خونمون میدم
ماجرای اصلیش این نیست🌸🐱🤝
پس می سازی منم بخونم خبرم کن لطفا
مهم نیست اصلش چیه من فقط میخوام بترسم
داش من همشو خوندم اصن نفهمیدم قضیه چیه😐
برادر دوباره بخوخون میفهمی
چون فقط است یکو خوندی
نه همرو خوندم.
گایز میشه لطفا به نظرسنجی آخرم سر بزنید ؟ !
پین ؟
اد جان سآری بابا تبلیغ ناراحت شدی پاک کن فدات شم .
عیبی نداره ولی به خدا اینجا واسه نطر دادن درباره \سته نه تبلیغ !!!!!-ـ-
ببخشید..
گلبم
حالا چرا این مطلبا رو شب میبینم؟
باورت میشه من اسلاید 1 رو که دیدم دیگه ادامه ندادم😐 زرنگم. چیز خوبی بود ادامه بدم یا نه
آفرینننن
من خودمم ساعت ۳ صبح برای اولین بار این متن ورخ وندم و تا صبح بیدار بود
🌚