از کودکی عاشق تفکر و تخیل و اندیشیدن بودم . کتاب گزینه ی درستی برای فرد ی مثل من بوده و هست .
کتابخانهی آقای برلین ...
آه خدا ! نفسی بلند و عمیق میکشم و چشمانم را میبندم 《 بالاخره تمام شد ! بالاخره میتوانم آزاد باشم و به کار های دلخواهم برسم . بالاخره در این زندان باز شد ! و در آخر بالاخره مدرسه تمام شد ! 》 البته میدانید مشکل چیست؟ این خشنودی فقط تا بیست و چهار ساعت دیگر دووم دارد . چه بسا کمتر ... زیرا باز فردا باید به زندان بازگردم ! زندانی که در آن به بهانه ی سلامت زندانی هایش آنان را شکنجه میکند! منظورم را میفهمید دیگر؟ تا میتوانم از فرصت استفاده میکنم و به کتابخانه ی آقای برلین برمیگردم . کتابخانه ای که بوی قهوه سراسر آن را فرا گرفته و این بو تو را مست کتاب خواهد کرد ! مطمئن باش ! این کتابخانه با کتابخانه های دیگر فرق دارد . در این کتابخانه جادو میشوی! جادویی که هیچ گاه نشده ای! میتوانی در این کتابخانه از مرز تخیل و دنیا بگذری و به دنیا ی رویاها سفر کنی .
زنگ اتمام مدرسه که میخورد، کتاب ریاضی و جامدادی ام را داخل کیفم میگذارم و پالتو ی کرم رنگم را از روی صندلی برمیدارم و میپوشم ، سپس کیفتم را روی دوشم میاندازم و از کلاس خارج میشوم . هوا بارونی است پس کلاه پالتو ام را روی سرم میگذارم و راه میوفتم . به به ! بوی خاک نم کشیده ! چقدر زیباست ! برگ های پاییزی زمین را فرش کرده است . ترانه ی باران به گوش میرسد. ناگهان در حین راه چاله ای کوچک از آب باران میبینم . با سرعت به سمتش میروم و از رویش میپرم . ای وای نه ! شروالم خیس شد ! البته ارزش این لذت را داشت . مگر چند بار زندگی میکنیم که از این لذت های کوچک هم باید صرف نظر کنیم؟ تقریبا نزدیک کتابخانه شده ام فقط دو کوچه باقی مانده تا برسم ! آن دو کوچه را میدوم تا زود تر برسم . خیسی به پالتویم هم رسیده است اما بی اهمیت به دویدن ادامه میدهم.
بالاخره رسیدم . دَرِ کتابخانه که بالای آن با خطی تحریری نوشته شده کتابخانه ی آقای برلین را باز میکنم . صدا ی زنگوله ای که بالای در نصب شده به صدا در میآید. امممممم به به بوی قهوه و حال و هوای کتاب باز مرا مست خود میکند! کتاب هایی با طیف های رنگی و ژانر های مختلف. کتاب هایی قدیمی و کهنه تا کتاب های نو و جدید . چقدر این فضا شاعرانه است! آقای برلین که با صدای زنگوله متوجه آمدم میشود از پشت راهروی شماره ی 21 که راهروی کتاب های ژانر درام و رمانتیک است به سمتم میآید و با لبخندی بر لب هایش به من خوش آمد میگوید. من هم با تعظیم از او تشکر میکنم 《 آقا ی برلین ، امروز کمی خوابآلود اما سرحالم . ناراحت اما خوشحالم. ناامید اما امیدوارم . در واقع نمیدانم حالم چیست اما میدانم! 》 آقای برلین با لحنی غرورآمیز میگوید 《 پیش خوب کسی آمده ای دخترکم ! من بیش از نیم قرن تجربه ی کتابداری دارم و حدود هفتصد و شصت و دو کتاب خوانده ام . پس انواع حس هارا حس کرده ام . میدانم چه کتابی میتواند کمکت کند . کتاب روز های تاریک و شب های روشن ، راهرو ی شماره ی 12 قفسه ی آخر 》 با لبخندی از او تشکر میکنم و به جست و جوی کتابی که آقای برلین پیشنهاد کرده بود میروم .
آنقدر این کتابخانه بزرگ است که میتوانی در آن سفر کنی ! همانطور که دنبال کتاب میگردم با دستانم کتاب های دیگر را نیز نوازش میکنم . راهروی 9 ، راهروی 10، راهروی 11 ،خودش است و راهروی 12. این راهرو بزرگترین راهروی این کتابخانه است ومیتواند نقش خانه را برایم بازی کند. کتاب هارا نگاهی میاندازم تا کتاب موردنظر م را پیدا کنم . ناگهان چشمم به کتاب هویج های خوردنی میوفتد . آخر این چه اسمی است ؟ حتما نویسنده حوصله ی پیدا کردن نام خوب را نداشته و این نام را گذاشته . بالاخره پیدایش کردم کتاب شب های روشن و روز های تاریک ! کتاب را از قفسه برمیدارم و نگاهش میکنم . جلد قهوه ای کهنه ای دارد . رویش با رنگ طلایی نوشته شده ( شب های روشن و روز های تاریک ) . انگار این کتاب دستساز است و چاپ نشده ! از آقای برلین میپرسم 《 آقای برلین این کتاب چاپی نیست درسته ؟ 》 آقای برلین با تکان دادن سر به نشانه ی تایید میگوید 《 این کتاب خودم است بارها و بارها تلاش کردم تا چاپش کنم اما نشد 》با تعجب میگویم 《 مگر شما نویسنده اید ؟》او هم در پاسخ میگوید 《 بله ! البته نویسنده ای که هیچ گاه دیده نشد 》
روی صندلی مینشینم و صفحه ی اول را باز میکنم و شروع به خواندن میکنم《تقدیم به ر.ر ... تضادها باهم هم را میسازند و اگر یکی از آن دو نباشد آن یک هم نیست . فکر کنید ! اگر خورشید نبود ماه از که نور میگرفت؟ اگر شر نبود چه کسی خیر را میشناخت؟ اگر شکست نبود پیروزی دیگر مهم نبود... و اگر شب نبود چه کسی انتظار روز را میکشید؟ روز ها پیدا هستن و حقیقت را فاش میکنند. اما شب ها راز نگهدارند و سکوت میکنند . معمولا آدمیزاد روز را به خاطر نورش دوست داد و از شب بخاطر ظلمتش دوری میکند. اما من دقيقا بر عکس ، شب ها را میپرستم و از روز ها بیزارم . کمی به شباهت روز و شب و انسان بنگرید ! انسان های زیادی هستند که مانند روز فاش کننده ی تمام ماجراها هستند . ترس من از این است که با انسان های روز صفت معاشرت کنم 》
صفحه ی اول تمام شد . به نظرم کتاب زیبایی است و ارزش چاپ شدن را دارد . داشتم صفحه ی دوم را شروع میکردم و غرق کتاب شده بودم که زنگوله ی بالا ی در به صدا درآمد. متوجه شدم کسی وارد کتابخانه شده . با کنجکاوی رفتم تا ببینم کیست . چی؟ او مالی است ! بهترین دوستم . اما اینجا چه میکند؟ میدوم به سمتش میگویم 《 تو اینجا چکار میکنی؟》اول سلامی به آقای برلین میکند و سپس رو به من میگوید 《 چه انتظاری از من داری پس از هشت سال سابقه ی دوستی؟ دیگر میدانم تورا کجا باید پیدا کنم . فراموش کرده ای؟ امروز تئاتر گربه ی شب است . 》 به مالی میگویم 《 پاک یادم رفته بود . حالا عیب ندارد هنوز دیر نشده 》کمی فکر میکنم وسپس رو به آقای برلین میگویم 《 آقای برلین امروز وقت نشد بیشتر اینجا بمانم و این کتاب را تمام کنم. میشود ببرمش خانه و فردا بیارمش؟》آقای برلین ما مهربانی میگوید 《 برای خودت عزیزم ! تنها کسی که آنقدر با شوق کتاب من را میخواند تو هستی . پس میخواهم این را به تو هدیه کنم 》 شوکه میشوم و چشمانم برق میزند. از او تشکر میکنم. مالی استینم را میکشم و میگوید 《 بدو برویم دیر شده 》با صدایی بلند و با شوق فراوان میگویم 《 این لطفتان را فراموش نمیکنم قول میدهم روزی این کتاب را چاپ میکنم !》 لبخندی سرشار از خوشحالی بر لب آقای برلین نشسته است و با تکان دادن دستش از ما خداحافظی میکنم .
از کتابخانه بیرون میرویم و من کتابی که هدیه ی آقای برلین بود را داخل کیفم میگذارم. مالی میپرسد《 چطور میخواهی این کتاب را چاپ کنی؟ میدانی چقدر پول میخواهد؟ 》 با سربلندی میگویم 《 چاپش میکنم !هرجور شده چاپش میکنم 》 از چشمان مالی میفهمم که دارد مرا تحسین میکند. هر دو میخندیم و از خیابان ها میگذریم تا به تئاتر گربه ی شب برسیم ....
تستات>>
خیلی قشنگنننن
وای خدا مرسیییییی😍
عین تست های خودت ♡♡♡
کلارا عزیزم ببند...