
اینم پارت بیستم. ببخشید دیر شد سرم شلوغ بود. اینم بگم سه پارت بیشتر از داستان نمونده...
به روزنامه نگاه کردم. میدونستم اگه خبر بدی باشه مامان روزنامه ماگلی میفرسته. روزنامه رو باز کردم و صورتم مثل برف سفید شد و به همون سردی. انگار دمنتوری باهام هم صحبت شده بود. کلاه ردام رو روی سرم انداختم تا کسی اشک هام رو نبینه. بعد هم بلند شدم و سمت خوابگاه رفتم. متوجه نگاه های نگران سوروس نبودم. رفتم سمت تختم، و چوبدستیم رو تکون دادم و گفتم:- کالوواریا. تخت و پرده هاش به رنگ مشکی دراومدند. پرده رو کشیدم و به روزنامه ای نگاه کردم که خبر مرگ اون رو میداد. مرگ آلن ریکمن. روزنامه رو روی میز کنار تخت گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن. تا وقتی که نانسی اومد و پرده رو کنار زد و گفت:- چیشد یهو؟ چرا گریه میکنی؟ نمیتونستم حرف بزنم. بغض توی گلوم گیر کرده بود:- آ... آلن... آلن....
و دوباره شروع به گریه کردن کردم. مری گفت:- خب بگو چیشده. :- آلن ریکمن رو دیروز از دست دادیم! گریه شروع به گریه کردن کردم. مری گفت:- خب بگو چیشده. :- آلن ریکمن رو دیروز از دست دادیم! گریه امونم نمیداد:- امروز فهمیدم. روزنامه روی میزه. بعد از چند دقیقه، نانسی در حالی که داشت آرامشش رو حفظ میکرد و صداش میلرزید گفت:- نمیای کلاس تاریخ جادوگری؟ :- نه! اصلا حالم خوب نیست! :- باشه. باشه. هروقت حالت خوب شد بیا زیر درخت. :- نمیتونم قول بدم. حدود دو ساعت بعد یادم اومد که معجون سازی داریم. تصمیم گرفتم نرم که صدایی توی سرم پیچید:- الان دستت درد نمیکنه؟ مطمئنی نمیخوای استراحت کنی؟ بعد جواب که صدای خودم بود:- شوخی میکنی! من یه جلسه هم کلاس معجون سازی رو از دست نمیدم! باید میرفتم. وسایل رو جمع کردم و از خوابگاه اومدم بیرون و به سمت دخمه ها حرکت کردم که دوست جولز جلوم رو گرفت:- هی، واقعا متأسفم. اون بازیگر مورد علاقه منم بود. خیلی ناراحتم. بعد راهش رو کشید و رفت. فهمیدم میسیه. سریع رفتم سمتش و گفتم:- صبر کن! تو به دنیاهای موازی اعتقاد داری؟
:- مثل کتاب های کرستومنتسی؟ :- آره. همون تقریبا هرجاها. راهی وجود داره که بهُبعد دیگه ای رفت؟ مثل کتاب های کرستومنتسی؟ :- آره. همون تقریبا هرجاها. راهی وجود داره که بهُبعد دیگه ای رفت؟ همونطوری که تو و جولز لیلی رو نجات دادین. خمی به ابروش داد :- خیلی پیچیدس. آلن توی زمان گیر نکرده که بتونیم نجاتش بدیم. بعد ها نامحدودن. شاید زمان رو دستکاری کردیم و فاجعه بوجود اومد. به ساعتش نگاه انداخت و گفت :- داره دیرم میشه. باید برم. خداحافظ. بعد رفت. رفتم سمت کلاس. در رو باز کردم و فهمیدم همون چند دقیقه ای که با میسی حرف زدم دیر شده. خداروشکر سوروس اجازه داد داخل بیام. خب، شاید اوضاع ساعت اول بهتر پیش میرفت اگه شیشه خون سمندر رو نمیشکوندم، قلب اژدها رو له نمیکردم و محلول پاتیلم رو منفجر نمیکردم. هربار هم سوروس میگفت مشکلی نیست، ولی سوروس کم کم داشت جوش میاورد:- دوشیزه اونز اگه مشکلی هست بفرمایید. اونقدر فکرم درگیر بود که نفهمیدم دارم با کی حرف میزنم:- به شما مربوط نیست! همون لحظه فهمیدم که چه دسته گلی به آب داده بودم ولی عصبانیتم فروکش نمیکرد.
:- خب دوشیزه اونز انگار مجبورم کردین. 20 امتیاز از اسلایترین کم میشه. بعد از ساعت اول هم توی خب دوشیزه اونز انگار مجبورم کردین. 20 امتیاز از اسلایترین کم میشه. بعد از ساعت اول هم توی کلاس میمونید. کلا ده دقیقه از کلاس مونده بود. بعد از اون کلاس زنگ خورد و اسلایترینی ها عصبانی رفتن بیرون. داشتم آروم وسایلم و جمع میکردم. سوروس اومد روبروم نشست:- میدونم عصبانی هستی. ولی نمیدونم چرا. اگه میخوای میتونی بهم بگی. بهم اعتماد کن. :- نمیدونم درک میکنی یا نه. چرا باید بهت بگم؟ و از روی صندلیم بلند شدم و سمت در رفتم. دم در سوروس جلوم رو گرفت:- ببین من میخوام کمکت کنم. عصبانیتت کار دستت میده. بهم اعتماد کن. :- نمیتونم! الانم باید برم. و سمت خوابگاه رفتم. بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفتم بهش بگم. روزنامه رو برداشتم و رفتم سمت کلاسها. یکی از ریونکلایی ها اومد جلوم:- به کمکت نیاز داریم! صداش خیلی نگران بود:- چیشده؟ :- فقط بیا.
بعد هم سمت کلاس رفت. نگران شدم. رفتم در کلاس، کلاس شلوغ بود و سوروس رو دیدم که روی زمین افتاده و صورتش رنگ پریدس. نفس نفس میزد:- چیشده؟ چرا اینطوری شد؟ روزنامه از دستم پرت شد. کنارش زانو زدم و دستم رو روی گردنش گذاشتم چیشده؟ چرا اینطوری شد؟ روزنامه از دستم پرت شد. کنارش زانو زدم و دستم رو روی گردنش گذاشتم تا نبضش رو بگیرم. نبضش سریع بود. دستم رو برداشتم و تازه متوجه خونی شدم که از روی گردن سوروس روی دستم میریخت:- برید کمک بیارین! مگه نمیبینین؟ زود باشین! و زدم زیر گریه. چرا باید اونروز اینطوری میشد؟ اون از آلن، اینم از سوروس. باهاش با گریه حرف میزدم:- چیزی نیست، سوروس. چیزی نیست. حالت خوب میشه. نانسی و مری اومدن و پشت سرشون مادام پامفری و مک گونگال:- چیشده؟ پاپی کمک کن ببریمش درمانگاه. هنوز در حال گریه کردن بودم. نانسی آروم بهم گفت:- زود باش بیا. مقاومت نکردم و همراه نانسی رفتم تا دست و صورتمو بشورم. بعد از نیم ساعت که توی خوابگاه بودم، بلند شدم:- سوروس! باید زود برم درمانگاه. دویدم و در رو باز کردم و بیهوش روی تخت درمانگاه دیدمش.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دم ناظر گرررررممممم
کی پارت ۲۱ می زاری؟؟؟
به زودی
این پارت من رو نابود کرد
🥲🤍
اعهههه
پارت جدیددددد
بهم امید دادی برم تابپ کنم
بدو
بدو برو تایپ کن زشته🌚🤍
فعلا ۲ تا پست دیگه دارم برا گذاشتن
اونارو بزارم میرم تایپ کنم🌚
بلاخره پارت 20 رو گذاشتی
می دونییییی من چقدر منتظر بودم
خوشحالم که گذاشتمش
بالاخره