
خب برسم ببینیم این پارت چی میشه😀 حمایت فراموش نشه✨ ناظر منتشر کن چهار روزه تو بررسیه🙂
کتابخونه مملو از کتاب و دفتر های پر شده بود. چند لحظه بعد، ریما با یه فنجون چای اومد و گفت: الان میاد. تا اونموقع چایت رو بخور. توی اون هوای سرد، فنجون داغ رو دستم گرفتم. حس خوشایندی بهم دست میداد وقتی هوا سرد بود و جسمی داغ رو دستم میگرفتم. دقایقی گذشت. تا وقتی که دیدمش و نزدیک بود فنجون رو بندازم.
با آرامش خاصی میمومد پایین. اومد و روی صندلی راحتی خودش نشست. بهم نگاه کرد و با لبخند باهام حرف زد:- سلام! چرا خشکت زده؟ تعجب کردی؟ نفسم بند اومده بود و نگاهم روش قفل شده بود. بالاخره تونستم حرف بزنم:- سلام، نه من حالم خوبه. فقط... یکم هیجان زده ام. :- که اینطور! اینجا زندگی میکنی؟ :- بله! راستش سه ماهی میشه. البته من فقط یه هفتس که اینجام. مدرسم اینجا نیست. :- میشه خودت رو معرفی کنی؟ بنظر آشنا میای.
:- امیلی هستم. یازده ساله. فکر کنم توی فستیوال ها منو دیده باشی. مثلا برنامه ی جیمی فلن. مامانم طرفدار شماست. برای همین من رو هم با خودش به برنامه هایی که شما توش هستید میبره. منم کم کم طرفدار شما شدم. :- آهان. خوشبختم. :- ممنونم. دیگه حرفی نزدم. هنوز به اون چندین جلد دفتر داشتم نگاه میکردم. :- عذر میخوام، این دفتر ها دقیقا چی هستند؟ :- پس نسبت به این دفتر ها کنجکاوی. خب جالبه که بدونی... بعد از روی صندلی بلند شد و به سمت کتابخونه رفت. :- این دفتر ها، حاصل بیش از ۲۵ سال زندگی کاری هست. مثلا... یکی از دفتر ها رو بیرون آورد که روش حکاکی شده بود: 2015 :- این یکی خاطرات سال 2015 رو داره. تا 12 دسامبر نوشتم. :- یعنی دیگه ننوشتین؟ :- اونقدر زنده نمیمونم تا بتونم ادامش بدم.
:- لطفا این حرف رو نزنین! متوجه گستاخیم شدم و گفتم:- متاسفم. داشتین میگفتین. :- چرا تاسف؟ چیزی نگفتی که! بحث رو عوض کرد و گفت:- شاید باورت نشه، ولی من با ریما بیش از پنجاه ساله دوستم و چهار ساله با هم ازدواج کردیم. یادمه 16 ساله بود که همدیگه رو دیدیم. :-خوشبختم. آلن با لحن مهربانانه اش باهام حرف میزد، تا اینکه به ساعت نگاه کردم و دیدم ساعت 9 شده. ساعت ده با بچه ها قرار داشتم. به علاوه، مامان و بابا و جیمز میومدن خونه :- ببخشید ولی من دیگه باید برم. داره دیرم میشه. :- خیلی خوشحال شدم ملاقاتم کردی. فقط یه دقیقه صبر کن. رفت سمت کتابخونه.
یه عکس رو بیرون آورد، بعد هم ماژیکی رو برداشت و زیر عکس اسمش رو امضا کرد. بعد هم عکس رو بهم داد و گفت:- امیدوارم بتونم بازم ببینمت. :- من بیشتر. تا دم در اومد و باهام خداحافظی کرد. رفتم سمت خونه که دیدم والدینم با جیمز برگشتن. مامانم گفت:- سلام. لیلی رو بردی گردش؟ :- چیزی فراتر از گردش. و براش تعریف کردم که خونه آلن ریکمن دقیقا توی خیابون خودمون بود. :- دیدمش! همون شب اولی هم که اومده بودم دیدمش. ولی مطمئن نبودم. دیشب هم دیدم که از ماشین پیاده شد و رفت خونه. :- خب، خیلی خوش شانسی! رفتیم خونه. :- راستی مامان ازش امضا گرفتم. میخوای بهت بدم؟ :- راستش، من از قبل دیده بودمش و ازش امضا گرفته بودم. :- آهان!
رفتیم خونه و بعد از یه ساعت با مامان خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه نانسی. وقتی نانسی در رو باز کرد محکم بغلش کردم و باعث شد که بگه :- بابا آروم تر! چی شده؟ :- باور نمیکنی! مری اومده؟ :- آره. بیا داریم میریم سمت کینگز کراس. رفتم و براشون توی راه توضیح دادم که چی شده. :- اینم عکسش. :- امیلی! چرا تو انقدر خوش شانسی؟ :- خوش شانسی چیه؟ خب دقیقا محله خودمون بود. کنجکاو شدم و رفتم پیشش. بعد از چند ساعت رسیدیم هاگوارتز. بعد از اینکه غذامون رو خوردیم، رفتم سمت دفتر سوروس و در رو باز کردم. :- امیدوارم منتظرم بوده باشی! :- دوشیزه اونز! منتظرتون بودم. بابت کتاب هم متشکرم. :- خواهش میکنم. بعد از اینکه باهاش حرف زدم (البته از آلن ریکمن چیزی نگفتم)، رفتم سمت خوابگاه تا آماده کلاس فردا بشم. یه هفته بعد، با دوستام داشتم صحبت میکردم که بحث اصل و نسب شد.
سارا گفت:- مامانم اصیل زاده ست. ولی بابام ماگله. بعد نانسی گفت:- من از مامانم پرسیدم و گفت که پدر پدربزرگش جادوگر بوده. بعد هم مری گفت که مامانش فشفشه بوده، یعنی از جادو میدونسته. گفتم:- الان دیگه من موندم. فقط لیلی جادوگر بود. یهو سارا گفت:- لیلی؟ لیلی بنت رو میگی؟ :- نه، چطور؟ :- آخه لیلی بنت توی زمان گیر کرده بود. تا زمانی که جولز آلدریج و میسی سولیوان اونو نجات دادن. دوتاشونم اینجان. :- داری راست میگی؟ مطمئنی؟ :- آره. بعد سارا خمیازه کشید و گفت:- خیلی خسته ام. بریم بخوابیم. همراه سارا سمت خوابگاه رفتیم. یه حسی بهم میگفت امروز اتفاق خوبی نیوفتاده. تا وقتی که صبح بلند شدم و نامه ها دستم رسید با یه روزنامه ماگلی که بدترین خبر سال رو میداد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
@Aylin88
از روی تنبلیه شما دوتا هممون قراره فسیل بشیم به به اصلا نایس
______
اصن عالی😔👍🏻
باید به ما دوتا لقب نویسنده های پارت نگذار بدن🌚💔
میدونم قراره چی بشه ها
حوصله ندارم بنویسمش🌚
تو چی؟🌚
مال من همشون روی اون گوشیمه حوصله ندارم بریزمشون🙂
منم حوصله نوشتن ندارم🌚
فقط امیدوارم که تو پارت بعد نگی که آلن از دنیا رفته... 💔
🥲💔
میدونستم، خیلی نامردییییی😭😭😭
وی لبخندی تلخ میزند...
اسلاید سه خیلی تلخ و قشنگ بود🥲💔
:)
اشکم در اومد
🥲✨
راستش یه تئوری عجیب از ادامه داستانت به ذهنم رسیده
مشتاقم بشنوم
مبینا جان🌚
پارت بعد؟🌚
البته حق میدم که دیر بزاری
خودم سه هفتس پارت جدید بیرون ندادم🌚
حتما میذارم
درسای نهم فشار میارن یادم میره
راستی اسممو از کجا میدونی؟؟؟
رو نام کاربریت نوشته
بله صحیح😂
نگوووووو
الن فوت کرد🥲
مگه نه؟
آره🙂
من نمیدونم آن داستان درمورد چیه ولی میخوام خواندنش رو شروع کنم میشه یکی بگه که درمورد چی هستش
یکی از فامبل های دور لیلی
اگه پاتر هدی و هری پاتر رو دیدی میتونی کم و بیش بفهمی چیشده