
بابت تاخیر متاسفم. ناظر رد نکن یبار رد شده و دلیلی نداره رد بشه🙂 خب موافقین خفن ترین پارت رو بخونین؟
صبح کریسمس:- امیلی، امیلی! داری کریسمس رو از دست میدی ها! :- جیمز، بذار بخوابم! کل روز تو قطار بودم. :- یعنی نمیخوای کادو هات رو باز کنی؟ عه، از اسنیپ دیوونه هم کادو داری؟ :- چی داری میگی؟ :- دروغ که نمیگم! بیا. اینجا هم نوشته از طرف سوروس اسنیپ :- هاها. خوشحالم که گول خوردی. :- منظور؟ :- خب دیروز وقتی داشتم سوار قطار میشدم خود همونی که میگی بهم اینو داد. و از روی تخت بلند شدم و کاغذ روی کتاب رو باز کردم و کتاب رمز و راز های جادوگری رو در آوردم :- حتی صفحه اول هم نوشته تقدیم به امیلی. شاید فقط برای اینکه شاگرد خوبی بودم بهم داده. دیروز تمام مدت داشتم میخوندمش. :- فقط همین یه کادو برات مهمه؟ یعنی مال بقیه رو نمیخوای باز کنی؟ :- مهلت بده بلند شم از صبح داری داد میزنی.
جیمز رو بزور از اتاقم بیرون کردم و رفتم سراغ کادوهام. یه بسته خودکار بیست و چهار رنگ از طرف خالم( وقتی هاگوارتز نیستم لازمم میشه)، داییم هم که میدونسته کتاب دوست دارم برام چند تا کتاب فرستاده، و از طرف مامان و بابا، چند بسته شکلات و یه دست لباس خواب ابریشمی بود. رفتم طبقه پایین تا دست و صورتم رو بشورم. از دستشویی اومدم بیرون و میز صبحانه پهن بود :- کریسمس مبارک امیلی! :- کریسمس تو هم مبارک مامان! :- امیلی زود باش بیا. :- اومدم بابا. و پشت میز نشستم :- خب امیلی! نامه زیاد نمیفرستی! :- درس هامون بیش از حد زیادن. اونم مدرسه ی جادوگری! :- خب چند تا افسون بهمون نشون بده ببینیم! :- متاسفانه بیرون از مدرسه نمیتونم جادو کنم وگرنه اخراج میشم. تمام طول صبحانه بیشتر من حرف زدم. بعد از چند ماه کلی حرف داشتم. کلی از مدرسه هاگوارتز گفتم و درسهایی که یاد گرفتم. حتی رفتم کتابهام و جزوه هام رو هم آوردم. بابا در شگفتی بود. فکر نمی کرد انقدر جادو گسترده باشه.
بعد از صبحانه، نانسی پیام داد: بیا امروز محله جدیدمون رو بگردیم. مری هم میاد. گفتم: بزار بپرسم. خوشبختانه، مامان اجازه داد یک ساعت بیرون باشم. لباسام رو پوشیدم و قدم به هیروسمیت گذاشتم. عجب محله ای! خلوت و ساکت، ولی بنظر میومد مردمش خونگرم باشن. با مری و نانسی گشتیم و یه هایپر مارکت بزرگ، یه کلیسا با یه قبرستون، یه استخر سرپوشیده، یه درمانگاه، یه داروخونه، یه مدرسه ابتدایی و کالج پیدا کردیم. آخرشم هرکدوممون رفتیم خونمون. قبل از شام، با جیمز بازی ویدیویی کردم. جیمز یکم قابل تحمل تر شده بود. روز هفتم ژانویه باید برمیگشتیم هاگوارتز. از تعطیلاتم استفاده کردم. هر روز لیلی رو میبردم پارک و باهاش بازی میکردم. البته تکالیفم رو هم زود انجام دادم، همراه با مری و نانسی. شب آخری که خونه بودم، کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و کتابم رو میخوندم. سرم رو آوردم بالا و به خیابون خلوت چشم دوختم. یه ماشین سفید اومد تو خیابون که در طول اون هفته ندیده بودمش. کنار یه خونه پارک کرد. از خونه روبرو سه خونه سمت چپ. همون خونه ای که شب اول سایه ای توش دیده بودم. راننده پیاده شد و سمت خونه رفت. در خونه باز شد و زنی در آستانه در ایستاده بود. از بوته های روبروی خونه صدایی اومد و باعث شد سرش رو برگردونه، و چهره اش رو دیدم. و نزدیک بود جیغ بلندی بکشم!
جیغم رو فرو خوردم و با تعجب به اون مرد نگاه کردم. یعنی اون اینهمه وقت اینجا بود و من نمیدونستم؟ یعنی بازم خطای دید بود؟ رفت داخل خونه، و منو با کلی سوال تنها گذاشت. اونشب نتونستم خوب بخوابم. بالاخره خوابیدم، و صبح زود بلند شدم. اصلا خسته نبودم. رفتم تو آشپزخونه. یه یادداشت بود: جیمز رو بردیم دندونپزشکی، میتونی لیلی رو ببری بیرون. قبلش صبحانه بخور. مامان. خب، تو خونه تنها بودم. خوب شد وسایلم رو دیشب جمع کردم. میخواستم ته و توی اون خونه رو در بیارم. صبحونه رو که خوردم، کت بلندم رو روی پولیور سفیدم پوشیدم. شلوار مشکی ام رو هم پوشیدم، لیلی رو توی سبد گذاشتم و رفتم بیرون. خب سه تا خونه از روبرو سمت چپ. با استرس زنگ رو زدم. بعد از چند ثانیه، همون زن در رو باز کرد :- بفرمایید؟ بنظر نمیومد تازه بیدار شده باشه :- ببخشید مزاحم شدم، اینجا خونه ی...
هنوز وقت دارینا! فقط جیغ نزنین! فقط یه نفس عمیق بکشین و برین اسلاید بعد...
:-خونه ی آقای ریکمن هست؟ جا خوردم! از کجا فهمید؟ :- بله. همین سوال رو داشتم. :- آره، همینجاست. فقط خیلی وقته که حالش خوب نیست. میخواید بیاید تو؟ آلن خوشحال میشه یکی از طرفداراش رو ببینه. متوجه شدم این بهترین فرصته. تشکر کردم و اومدم تو. هنوز باورم نمیشد که اون اینجا زندگی میکنه. روی مبل نشستم و ریما همسر آلن گفت همینجا منتظر باشم. اون رفت و من توی هال تنها بودم و به دفترها و کتابهای چیده شده توی کتابخونه چشم دوخته بودم. من توی خونه ی آلن ریکمن بودم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وایی پروفایلت زیادی خوبههه
🐸🤌🏻
قرار گذاشتم با خودم روزی ده تا تست نگاه کنم البته روزی حداقل سی تا تست مربوط به اسنیپ میبینم.. برای بار هزارم این تستو نگاه کردم عالی بود..
وای ممنون🌚✨
اینو ازکجا در آوردیییییییی.. من در سکوتی بی پایان سر میکنم.. در انتظار پارت بعد..
توی بررسیه
یا حضرت برگگگگگگگگگ
عالی بووووووووووووود
مرسییییی
عه لوسی بالاخره اومد😁✨
به خدا انقد سرم شلوغه
یکی دو روز دیگه شاید بتونم پارت بدم
اوکیه مال منم بررسیه
👍
جییییغ نههههه نگوووو. آلن من.... بعد سوروس چی؟ هاااا گریهههههههههههههه! *ببخشید کنترلم دست خودم نیست، عادت کن بهش* سوروس بفهمه آلن هست و امیلی طرفدارشه که میزنه بدبختو میکشه!
پارت بعد میفهمی...
کمک برسون
شخصیت های داستانم قراره بهم کادوی کریسمس بدن
کاساندرا به کلارا چی بده؟
شال گردن خوبه؟؟؟
برگایممممممممم
برگام موند خودم ریختمممممممم
عالی بود
بیایم برگارو از تو کامنتا جمع کنیم😂
نمیدونم چی بگم
عالی بود
ممنون
فعلا سکوت...
ببین اشکم در اومد
چرااااا
الن ریکمن وسط داستان🥹
آخی🙂💔
بالاخرهههههه
بلهههه😁