
رمان بلکاسنو فصل¹قسمت³ 📌تا فصل⁴ نوشته شده📌 پیج Tabee با تمام قوانین سایت تستچی آشنایی دارد؛🌾💝
مرینت با اطمینان میدونست که اون خانم کلاریس نیست بلکه پسری است که او امروز صبح دیده بود مرینت بلند شد تا به سمت صدا برود اما نتوانست قدم دومش را بردارد و روی تخت افتاد ، او به سختی خودش را روی دست هایش نگه داشته بود ، او در ذهنش علت این خواب آلودگی زیاد را جست و جو میکرد تا اینکه متوجه ی شیره و سس روی بستنی شد ، آن پسر هرکه که بود ، هرکار که میکرد ، گویی مرینت نباید و قرار نبود اورا بشناسد این آخرین چیزی بود که مرینت توانست به آن فکر کند ، بعد روی تختش ولو شد و به خواب فرو رفت ; در واقع بیهوش شد.
مرینت برای مادرش و خانواده ی آگرست دست تکان داد « خداحافظ » او آرام از پشت پنجره جست و خیز بزرگ تر هارا نگاه میکرد ، آدرین هم از بالای پله ها درحال مشاهده ی صحنه ی روبه رویش بود مرینت پرده را رها کرد که به سمت پله ها برگشت ، او صدای بسته شدن در اتاق پسر خانواده ی آگرست را شنید ، اما همچنان مطمئن نبود، او حس میکرد شاید او تنها حضور فردی که وجود ندارد راخیال میکند. او از پله ها بالا آمد و گربه ی سیاه و عروسکی اش را روی زمین جلوی در دید ، او با خوشحالی گربه را در آغوش گرفت و گفت « پس اینجایی دیروز جا گذاشتمت » او گربه را در آغوش گرفت و متوجه ی دستمال صورتی با طرح گربه ی سیاه روی آن شد دستمالی دقیقا مشابه دستمالی که دیروز یافته بود او آرام در اتاق رفت و در را بست ، دستمال پارچه ای که با دقت توی جیبش گذاشته بود تا کثیف نشود را در آورد و مقابل دستمال جدید گذاشت بر روی دستمال ها با خط یکسانی پیام نوشته شده بود مرینت دستمال دوم را در دست گرفت و به پیامی نوشته شده با جوهر آبی نگاه کرد "My friend: دوست من" مرینت به دستمال نگاه کرد
مرینت برای بار پنجم کلاویه ی اشتباه را لمس کرد خانم کلاریس پرخاشگرانه گفت « بجنب دیگه دو روز شده تو هنوز یاد نگرفتی » مرینت پاهایش را بغل کرد و با نارضایتی گفت « تمام تلاشمو میکنم » صدای زنگ دستگاه سرو غذا بلند شد ، خانم کلاریس با نارضایتی به سمت دستگاه رفت ، مرینت در و پوشش روی کلاویه هارا سر جایش گذاشت و روی تخت نشست خانم کلاریس همراه با آبمیوه ای صورتی با تکه هایی از گلبرگ اسطوخودوس و آویشن پشت در ظاهر شد او جلو آمد و سینی آبمیوه را کنار میز مرینت گذاشت مرینت دست به سوی آبمیوه ی زیبا کرد و آنرا در دست گرفت ناگهان به یاد نوای سحرآمیز و زیبای پیانو افتاد ، او نمیخواست امروز هم بخوابد « نمیخورم » _«اگه نخوری بهت پیانو یاد نمیدما » مرینت باتوجه به سختگیری خانم کلاریس در مورد پیانو ازخدایش بود تا او به مرینت چیزی نیاموزد ، اما حس ععجیبی در دلش میگفت او باید پیانو زدن را بلد باشد
مرینت میخواست تا آن آهنگ مرموزانه را خودش بنوازداو لیوان را تا نصفه سر کشید و بعد رفت سمت تخت ،خانم کلاریس پتو را روی مرینت کشید و از اتاق خارج شد به محض آمدن صدای در مرینت چشمانش را باز کرد ، او توانسته بود با خوردن تنها نیمی از شربت برای خود وقت بخرد ، مرینت پاشد و به سمت در رفت ، اما ناگهان متوجه شد پاهای سستش توان راه رفتن ندارند ، او توانست خودش را کنترل کند و به جای پخش زمین شدن از گوشه ی میز بگیرد ، او دستمالی پارچه ای و آبی رنگ مانند دستمالی که دفعه ی قبل به پسر داده بود برداشت ، او با خط بدش و جوهر سیاه روی دستمال چیزی نوشت وآنرا در دستمال پاپیونیِ گربه ی عروسکی اش فرو کرد و بعد قبل از اینکه روی زمین بیهوش شود خودش را به تخت رساند
مرینت دست تکان داد « خداحافظ فردا میبینمتون » و سپس همراه ایزابل از عمارت خارج شد دقایقی بعد از صدای بسته شدن در فلزیِ عمارت ، در اتاق ممنوعه باز شد پسری با چشمان سبز زمردی و موهای شیرشکری با رده هایی طلایی از پله ها پایین آمد ، او گوشه ی سومین پله نشست و لم داد ، مادرش امیلی سمت او برگشت و با صدایی پر اشتیاق گفت « اوه آدرین ، اینجایی ، فکر کردم شاید خوابیده باشی» _«اینکه اونا خیلی دیر میرن دلیل نمیشه تنها شانسم برا بیرون اومدن از اتاق رو از دست بدم مامان » خانم امیلی با لبخند ضعیفی پسر ده ساله اش را نگاه میکرد که چگونه آنقدر زود بزرگ شده بود آقای گابریل چند قدم جلوتر آمد « درسته پسرم ، ولی متاسفانه تو باید تحمل کنی » آدرین با صدای بچه گانه اش اعتراض کرد « اما پدر !! نمیشه من فقط بتونم بیـ ـ !؟؟» آقای گابریل میدانست پسرش چه میخواهد ، او بی تردید وسط حرف آدرین پرید « نه !! متاسفم اما باید ۸ روز دیگه هم تحمل کنی » او خیلی سرد این را گفت و از پله ها بالا رفت ، خانم امیلی آرام کنار آدرین نشست و دستی بر موهایش کشید « میدونم سخته ، توهم دوست داری دوست داشته باشی ، اما پدرت فقط نگرانه ، نمیخواد اتفاق فیلیکس دوباره تکرارشه » آدرین ناراحت سرش را تکان داد و از پله ها بالا رفت ، او جلوی در باز اتاق مرینت ایستاد و به گربه ی سیاه و عروسکی که روی زمین جا مانده بود نگاه کرد او در ذهنش چیزهایی که مادرش قبلا درمورد برادر زاده ی آقای گابریل ، فیلیکس گفته بود را مرور میکرد ، آدرین آرام به سمت اتاق مرینت جلو رفت و گربه ی سیاه و عروسکی را از روی زمین برداشت « نمیزارم امشب هم تنها بمونی » او چرخید و به سرتاسر اتاق نگاهی انداخت سپس برای دومین بار همراه با عروسک کوچکِ گربه ی مرینت در اتاقش رفت و در حالی که با عروسک صحبت میکرد آرام خوابید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا بعدی نیس
در حال بررسی...
عالیههههه
خیلی جالبه
مرسیییی:))
خیلیی داستانت قشنگه
مرسیD:
بعدی رو بده بیاد وگرنه دیگه خودت میدونی و کتاکلیزم من
اروم با پیشی
ایول پارت ۳
:)
آخجون پارت سهههه
برم بخونممم🥳🤩
مرلسیییی:)))