ناظر یه بار گذاشتم رد شد چیزی نداره لطفا
پنجره شکسته بود و یه ادم توی اتاق بود.میخواست ج..ی..غ.بزنه که اون ادم ناشناس گفت: ج..ی..غ نزن…من باهات کاری ندارم .بل :تو کی هستی؟ناشناس:فعلا نمی تونم بهت بگم..بل:چرا اومدی اینجا؟ناشناس:داستانش طولانیه اما برات تعریف می کنم.(من هم مثل تو قدرت جادویی دارم و میخواهم کمکت کنم،شاید یه روز هم توانستی بیای پیش هم نوع های خودت.)بلا:یعنی چی هم نوع های من؟ناشناس:یعنی کسایی که جادو دارند ،خب دیگه نپر تو حرفم.بلا:اکی
داستان ناشناس: (من داشتم از قدرتم که دیدن و حرف زدن با ادم ها رو استفاده می کردم تا تو رو دیدم و فکر کردم بیام پیشت چون که باید یاد بگیری قدرتت رو کنترل کنی،ادم های جادویی دارن کم تر میشن و ما باید دنبال ادم های جادویی بیشتری بگردیم….تو کمکم می کنی؟ )بلا:اره. ناشناس:افرین دختر خوب،فردا هم باید کاری که برادرت گفت رو بکنی تا یه وقت به پلیس ها نگه چون اگه بگه تورو میکشن.بلا:باشه،میگم تو خواهر برادری دختر خاله ای چیزی نداری؟
ناشناس:چرا دارم،یه روز می بینیشون. *فلش به چند سال بعد خیلی وقت بود که دیگه نمیومد پیشم،دلم براش تنگ شده بود ولی تو این وضیعت خطرناک بود که از مخفیگاه بیرون بیاد.بلا همینطور که در کتابخانه راه میرفت این حرف هارو توی ذهنش میگفت. یه پیام براش اومد:امروز تمرین نداریم،میخوای بیای خوابگاه؟)بهش پیام داد:باشه خوشحال میشم ببینمت.)حاظر شدم برم پیش جونگ کوک،/سخن راوی«همه ی فکراتون واسه ی ناشناس اشتباه بود نه😂😂😂فکر کردید جونگ کوکه؟»تصمیم گرفتم پیاده برم،توی راه حس کردم یه چیزی داره دنبالم می کنه….
😇😇😇😇😇😇😇😇
سلام سلام قشنگا:)
تا ⁵⁰⁰تایم بک میدم:)
ادمین قشنگم مایل به پین؟❤️
واییی یکی از بهترین داستاناس
بعدیییییی
باشه فردا میزارم
لمزباسندبکبقبت
خیلی خوبهههخ
خیلی....عالییییی بووووددد اصن زبانم قاصر است 😔❤️
🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹
الان از خوشحالی میمیرم
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
میسی😍😍😍😍
قلبمو اکلیلی کردی