داستان ماجراجویی بلک پینک و بی تی اس رو تو تستچی ادامه نمیدم و تو ویسگون ادامش میدم اگه ادامشو میخواید لینکشو تو اخرین تست تو نظر ها گذاشتم (خیلی زر زدم) خوب بریم سر اصل مطلب میخوام یه داستان جدید رو شروع کنم و خواستم نظر شما رو هم بدونم و ژانر داستان ژانری باشه که بیشترین رای رو اورده
داستان جدید چه ژانری بنویسم
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
تصمیم به پاکسازی ai گرفتم
چیزای زیادی روی گرم شدن کره زمین تاثیر داره از قطع کردن درختا و گازهای گلخانهای تا قربانی کردن حیوانات!
و خب Ai هم یک نمونه از اونهاست.
بعد بالا رفتن دمای کره زمین به مرور یخهای قطبی ذوب میشن.
احتمالا تا سالهای دیگه آثاری هم ازشون باقی نمیمونه، همونطور که الان یخها تا به حد زیادی مورد ذوب قرار گرفتن.
و ذوب شدن یخهای قطبی در کنار تمامی ایراداتی که داره موجب از بین رفتن محل زندگی حیوانات مناطق سردسیر هم میشه.
خودمونیما شوخی نداریم که نصف این جماعت هم بعد ترند " I can fix her/him but she/he is favorite writer is..." به صورت فراگیر تبدیل شدن به فیلسوفان قرن حاضر و دلباختگان ادبیات کلاسیک.
سعی کنید دوبار خودتون علایق و نیازهایی که دارید رو یافت کنید، دو دقیقه این موبایل نباشه همگی دچار بحران هویت میشید.
اجازه ندید پلتفرمها شخصیت شما رو شکل بدن!
اولین بار نیست که دست میکشم ولی خب بازم اون احساساتی که درون سر آدم میپیچه "متعلق نبودم به اون مکان، آدمها، چیزها" همونها آزار دهندست.
یکی از قواعدی که داخل زندگیم سعی کردم رعایت کنم این بود که اگه جایی ذرهای حتی ذرهای به من احتیاج داره رو رها نکنم، اما خب وقتی متوجه میشم نبود و وجود هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه با خیال آسودهتری رها میکنم.
باید فراموش کرد؟
شاید اگر در آنجا هیچ موقعیتی نداشته باشیم بله.
گاها نیاز نیست در جایی ماندگار بشیم که هیچ اعتباری برای ما نیست.
شاید هم اسمش فراره، نمیدونم.
و باز هم مثل همیشه هر لحظه شادی، هر موقعیت خوشایندی، هر قهقههای که زده میشه ٤:٠٠ صبح، هر صمیمیتی که وجود داشته، بالاخره یک روز از بین میره.
رها کردن در اوج وابستگی حس عجیبی داره.
دیگه از اسمم بدم نمیاد، درسته که به خاطر ریشه و نامگذاریش دوستش ندارم اما خب داشتم فکر میکردم الان که اسم معنای خاصی برام نداره جز اینکه از روی فردی بیگانه انتخاب شده چرا خودم براش معنایی پیدا نکنم.
نه که علاقه داشته باشم، نه ها.
هنوزم باهاش داخل زاویه هستم.
اما خب میتونم یک کاری انجام بدم که مردم با شنیدنش یاد من بیوفتن.
من داستانی براش بسازم.
نمیدونم. یعنی میشه؟
از انسانهایی که تمام کارهایی که نباید رو انجام میدن و بعد از اون موجب میشن تو عذاب وجدان بگیری و با خودت فکر کنی عیب نداره، شاید تقصیر من بود خوشم نمیاد.
اما خب متوجه شدم که هرگز سر همچین قضیهای نباید اشک بریزم.
فقط رها کنم. سخته اما خب میشه. مگه نه؟
اما خب از طرفی زندگی با این افراد قضایا رو پیچیدهتر و گمراهتر میکنه.
کاشکی از من دور بودید، فرسنگها دور.
به تازگی هر فیلمی رو که تماشا میکنم انتظار پایان ناخوش رو دارم. اینطور درد پایان ناخوش بودنش کمتر حس میشه.
برای پایان خوش هم شادی بیشتری صورت میگیره.
شاید باید همین روند رو داخل زندگی هم به کار گرفت.
داشتم با خودم فکر میکردم که اگه زاویه دیدمون رو تغییر بدیم معمولا اکثر موارد میتونن برای ما قابل تحمل باشن.
حتی شاید خشم و نفرت ما هم فروکش کنه.
و از اونجایی که کلا آدمی نیستم که زیاد نفرت داشته باشم (عصبی میشم اما خب ته وجودم حق میدم) الان متوجه شدم که به خاطر اینه که زاویه دیدم رو خیلی تغییر میدم و راحت میتونم خودم رو به راحتی در اون موقعیت قرار بدم.
کار سختی نیست وجود خودمون هم عاری از هرگونه تیرگی میشه حتی!
صرفا کافیه که عینکمون رو تغییر بدیم و از دید اون فرد نگاه کنیم به ماجرا.
چرا گفتن جمله روزت چطور بود انقدر برام سخته.
خب بیا از روزت برام بگو، از اینکه امروز چیکار کردی، چه فیلمی دیدی، چه کتابی خوندی، کجاها رفتی..
نمیشه بهت الهام بشه و خودت بیای بهم بگی واقعا؟
برای من سخته خب..
اصلا خیلی دیوانه هستم که روابط انسانی رو تا به این حد پیچیده میبینم واقعا:(
اون پیام رو از داخل نظرسنجی خودش پاک کرده حس میکنم حسش عوض شده و دیگه دوستم نداره.
شاید هم از اول نداشته، شاید هم از اول اشتباه فکر کرده.
ولی خب خیلی دردناک بود چون من احساساتم بعد اون اتفاق شدت گرفت و بیشتر بهش علاقه پیدا کردم.
خیلی مزخرفه واقعا دوستش دارم در حالی که احتمالا از من متنفره اون..