~حوالی روزگار~
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
فرض کنیم که من عمیقآ رنج ببرم؛ ولی کسی دیگر نمیتواند به گستردگی دامنه رنج من پی ببرد، چون او کسی جز من است...
نوجوونیه و بدبختیاش!!
ولی الان به نظر حالش خوب میاد. یعنی امیدوارم که اینطوری باشه. میتونم انگیزه ی کمک کردنش رو به بقیه ببینم. اینکه چقدر دوست داره به بقیه کمک کنه تا مثل خودش احساس تنهایی نکنن.
ولی مگه انتخاب دیگه ای هم داشتم؟ باید تنهاش میذاشتم. اینطوری برای خودش هم بهتر بود
قلب پاکی داشت، خیلی خیلی پاک. سختی کشید ولی اجازه نداد کسی بفهمه. هر روز و هر شب توی اتاقش گریه میکرد. اینارو میدونستم و همچین کاری باهاش کردم؟
نمیفهمم چمه، ولی همیشه پشیمونم. از کارایی که کردم، از حرفایی که زدم... حتی از کارهایی که انجام ندادم هم پشیمونم... با اینکه ته قلبم میدونم اشتباه نبوده، ولی مغزم قبول نمیکنه...
بالاخره بررسی شد!!