گیتی دژکام؛
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
چه فاجعهی خاموشیست اینکه آدم پیش از مر.گش، تمام نسخههای ممکن خودش را از دست بدهد و در نهایت، حتی نتواند به یاد بیاورد قرار بود چه کسی باشد.
اگر سخن میان من و تو پایان یافت
و راههای وصال قطع شدند
و جدا و غریبه گشتیم،
از نو با من آشنا شو..
شنیده ام کابوس ها و خواب ها ساختهی مغز انسان هستند، درست است؟ آخر واقعا میخواهم بدانم چگونه مغز من توانسته اینگونه بر علیه من شورش کند!
نـوش دارو بعد از مـرگ سهـراب؛
اگر فردا صدایم را نشنیدی، نگذار نبودنم فریبت دهد؛ من هرگز دست از دوست داشتنت نکشیدم... فقط این سرنوشت بود که پایان داستانمان را پیش از آنکه خودم بتوانم بنویسم، رقم زد.
و اگر روزی، میان هیاهوی این دنیا، ناگهان دلت برایم تنگ شد، این را بدان: تمام زندگیام در حسرت یک چیز خلاصه شد؛ اینکه تو را پیدا کردم، اما هیچوقت به من فرصت داده نشد تا یک عمر در کنارت زندگی کنم.
گمشده ام در زیر شعله هایی از شمع که در عمق تاریکی خویش تلاش بر بقا دارند ، بقای زندگانی که سخت است از آن بگذرند با این حال از امید خود چیزی کم نکرده اند.
مغز ها کپک زده اند مانند میوه ها ؛
میان ما چه شد که راه، از هم جدا شد؟ نگاه ما، از آن چشمها، غریبه شد و پا شد
کجا رفت آن زمان که سنگ سخت را با هم شکستیم و به خندهها، جهان را تزیین کردیم؟
تو رفتی و مسیری که با هم پیموده بودیم حالا در چشم من، تنها، تماشای عبور است
ماندهای در خاطرم، مثل یک رفیق قدیم در میان موج شب، مثل یک خورشید دور
مگر میشود که پیوند دو روح، از هم گسست؟ مگر میشود که سایهها، از هم جدا شوند؟