𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍’𝒔 𝑰𝒏𝒌;
...𝑾𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔 𝒃𝒆𝒄𝒐𝒎𝒆𝒔 𝒘𝒐𝒓𝒅𝒔
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
دیگر انسان نیست؛
برای دوستت دارم های دوباره،برای لمس کردن موهای موج دارت،برای شب بیداری های بی پایان...
دلم تنگ میشود...
عزیزکم،
دلم برای دیدار دوباره تو،پر میکشد...
حال،
در تاریکی خود
چنان فردی که در مرداب زندگی غرق میشود،غرق میشوم و عاجزانه درخواست کمک میکنم.
به نظر میرسد،
من فاقد صلاحیت های مناسب برای انسان بودن هستم.
اما تنها «همین» برای آن ها همه چیز بود...
من به اشتباه،پا این دنیا گذاشتم و از محبت انسان بودن،به دور بودم.
من فقط،میخواستم شباهتی به آن موجودات یک سر و دو دست داشته باشم.
همین...
میدانی؟
خسته شده ام.
از تحقیر های تکراری و بی پایان.
میدانی چرا؟
چون آنها بدان که از درون من خبر داشته باشند،قضاوت بی رحمانه سر میدهند...
من در سخن های ناگفته ام غرق شدم و بی آنکه حرفی بزنم،نقاب دلقک بر چهره زدم.
فشار روانی،مرا آرام آرام،نابود میکند و من،
با لبخندی ساختگی،جلو دیده شدن آن نابودی درونی را میگیرم.
حال انسان شدم،
بهتر است بگویم،نقاب انسانی بر چهره زدم.
اما این نیمه انسان دیوانه،
وقتی زمین میخورد،آسیب میبیند.
وقتی با کلمات زهرآگینتان،مرا خرد میکنید،
من آسیب میبینم.
درست است!
من انسانی هستم که سهمش از انسان بودن،چیزی به جز رنج نیست...