«قصهاش درازه.. چایی بریزم؟»
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
تمامدوستداشتنخویشرا،درخویشتنچالکردهام
نمیدانمکجا،کدامسو،دردلم خاکسترهایی جوانه میزند
همهرابهاتشبکشید! مندگرتوانخاکسترشدمندارم ..
ما تموم شدیم ، اما من هنوزم که هنوزه دارم میکشم..
شاید کمتر ، شاید راحت تر ، شاید آسوده تر ..
اما هنوز دارم میکشم .. خدایا ، رحمی به من بکن:)..
قلب هر آدمی جای ینفره..، هرچقدرم خودمون گول بزنیم.. اگر یه عشقی واقعا تو وجودت ریشه کنه ، دیگه به راحتی پاک نمیشه..
حتی اگه اشتباه باشه :) ..
هیچکس شبیه به تو نیست ، وهیچکسم دیگه نمیتونه اون هستی سابق رو داشته باشه .. شخصیتم ، اخلاقم ، رفتارم ، به ظاهر همونه اما تو تموم احساساتم رو، حقیقتی ترین احساساتم رو با خودت بردی :) میدونی یعنی چی ؟..
من نمیتونم کنار هیچکی اون هستی باشم که در کنار تو بودم :)
اگر هیچ وقت این تنگی نفس ها و قلب دردا خوب نشه چی ؟ ..
من درحق تو ظلم کردم یا تو در حق من نامرد ؟ :)
اون دختر بچه ۱۵ ساله ، هیچ وقت فکر نمیکردم کاری که میکنه باعث بشه تو ۱۸ سالگی اینجوری بشه.. ، به معنای واقعی بچه بودم :) تاوان اون بچگی رو تاکی باید بدم ؟ ..
شاید اصلا واقعا آدمی نباشی که من تموم این مدت میشناختم.. من با کسی که با تو داخل ذهنم دارم چیکار کنم ؟ :)
من از این میترسم که هیچ وقت نتونم کامل فراموشت کنم :)
بدبخت میشم.. ، اینکه ما بتونیم کنار هم باشیم تقریبا غیر ممکنه ، من اینو از اولشم میدونستم .. ، تموم ترسم این بود که در کنار یکی دیگه باشم ولی در فکر تو !:) حالم از آدمایی که اینجوری بودن بهم میخورد.. ، حالا من تا ابد یک روز میخوام کنار هیچکی نباشم الا خودم :)..
شب دوم : دلم برات تنگ شده :)
میدونی چی فهمیدم ؟ من هیچ وقت دیگه واقعا نمیتونم حتی تو تصورم به اندازه ای که فکر میکردم با تو خوشحالم ، خوشحال باشم با یکی دیگه ..
واقعیتی که باید پذیرفت :) اون ذوق اصلی ، همه چی..
هرچی که واسه هر دختری از احساساتش تازست..
برای من از دست رفته..
من هنوزم که هنوزم میگردم دنبال جایی قبل وجود تو، میخوام برگردم به زمان بکی اصلا، چرا فکر میکردم اون آزارم میده ؟
حالا میفهمم اصلا چیزی نبوده ..من خیلی بزرگش میکردم ..
بکی چیزی از من نگرفته بود..
تموم روز مثل اسب عربی درس میخونم ، شب که میرسه تن خستمو میندازم رو تخت تا چشمایی رو که برای خواب التماس میکنن رو ، روهم بزارم اما ، تازه اون موقع مغزم از افساری که به دورش انداختم آزاد میشه و بوم ! همه چی از اول شروع میشه..
ترس ؟ نفرت ؟ عشق ؟دلتنگی ؟ ..
شب اول : روزی که برای دادن پول کتابای آخرین سال مدرسمون رفتم مدرسه ، ناظممون به صورت رنگ و رو گرفتم نگاه کرد گفت : تابستون بهت ساخته ها ! آب رفته زیر پوستت ، لپ درآوردی! خداروشکر پس دیگه مریض نیستی ..
اونجا بود که تازه فهمیدم چخبره..
راست میگفت، آخه دیگه نمی جنگیدم با خودم ، هنوزم هم اروم نگرفتم اما ، ندیدن مدرسه و دور بودن از فضای مزخرفش و تموم کردن جنگی که خودم به پا کرده بودم ، بی تاثیر نبوده :)..
تصمیم دارم بنویسم ، بنویسم و بنویسم ..
اینکه تا کی ؟ نمیدونم ! تا وقتی که این فکرای آخر شبی تموم بشن، تا وقتی بتونم نابودشون کنم یا افسار بندازم دور گردنشون..