پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم؛ شعر پیدا شد و من آنچه نباید شدهام..
عصیان
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
کاوهای یافت نگردد که امید؛
کاش هم اسکندری پیدا شود.
بالاخره تموم شد، بالاخره.
نمیتونم بهشون فکر کنم و بغض نکنم)
تو رفتی و پس از تو، من از خودم گذشتم...
شب بخیر گفتن ما محض رضای ادب است
ورنه چون شب برسد، اول درس خواندن ماست
خودمم از کلمه درس خندم میگیره🥰
افسار پریشونی من دست خودم نیست؛ جن رفته در این شعر، در این وزن عروضی !
الان خیلی «ولک مو خودوم پوستوم سیاهه تو دیگه رنگوم نزن» هستم💗
واقعا دارم جمله «روزی وفا کنی که نیاید به کار من» رو تا پوست استخون میفهمم.
کامنتام اینجا جوریه که انگار سه ساله عاشقم
واقعا شعر زیاد دارم، بالاخره باید یه جایی خرجشون کنم
تا ابد مال تو باشم، تو نرفتن بلدی؟
بلدی تکیه کنم، جا نزنی، رد نشوی؟
من اگر شکوه کنم، دست گرفتن بلدی؟
بلدی دل ببری، عشوه کنی، ناز کنی؟
غیر از اینها تو بگو، ناز کشیدن بلدی؟
خواستم شاعر چشمت بشوم، پرسیدی؟
بیتی از عشق بگو، شعر سرودن بلدی؟
چشم تو سوژه نقاشی امروز دلم...
بنشین پلک نزن، خوب نشستن بلدی؟
دو سه خط عشق برای دل عاشق بنویس؛
همه دار و ندارم، تو نوشتن بلدی؟