انتشار: 1 هفته پیش تعداد رأی‌ها: 1
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم؛ شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده‌ام..
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (7)
  • میترسم سال دیگه، وقتی که برمی‌گردی، نه من آدم قبلی باشم نه تو.
    چطور ازت بخوام که از آخرین صحبتمون، توی ۱۶ سالگیت، هیچ تغییری نکنی؟ چطور میتونی توی اوج نوجوونیت بعد از دو سال ثابت بمونی؟

  • بعد یهو میفهمی که اون آدم داستان خودشو داره، و تو مرکز داستان نیستی.

  • ئه‌ترسم بمرم داخ له دڵم بێ.

  • تو که خود منی چرا سکوتتو نمیشکنی؟
    به من بگو چه می‌کشی..

  • تو که خود منی چرا غریبه‌ای برای من؟
    منو صدا نمی‌کنی؟

  • سعی کردم بمانی و بریدی، به درک
    کارمان را به غم و رنج کشیدی، به درک
    به جهنم که از این خانه فراری شده‌ای
    عاشقت بودم و هرگز نشنیدی، به درک
    فرق خرمهره و کوه را تو نفهمیدی چیست
    جنس پاخورده بازار خریدی، به درک
    دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
    سادگی کردی و از دام پریدی، به درک
    عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
    می‌کشی از ته دل آه شدیدی، به درک
    بی‌من این راه تو را گم‌تر از این خواهد کرد
    مدتی هست به بن‌بست رسیدی، به درک

  • نفس آخرش را می‌کشد.
    من را همان‌طور که به خود می‌لرزم تنها می‌گذارد.
    در حالی که فریاد می‌کشم، تنهایم.
    در حالی که هق هق می‌کنم، تنهایم می‌گذارد.
    تنهایم می‌گذارد...

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.