.Maybe just a simple place
The last words
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
یک چیزی بنویسم منم
من به عمرم مردی به حجب و حیای او ندیده بودم. به قدری کم رو بود که آدم خیال میکرد بی شعور است. البته خود به این معنی آگاه بود، زیرا در حقیقت آدم بسیار زیرکی است.
-قمارباز
از دست دادن است دیگر، انسان باید عادت کند.
عادت کند دردانه اش در یکدفعه تبدیل به غریبه شود.
عادت کند که صبح از خواب بیدار شود و بفهمد عزیزدلش پیش فرشته ها رفته و حال یکی از آنان است.
عادت کند که با درد زندگی کند، آرام آرام فرتوت شود و در نهایت بمیرد.
به نظرت تفاوت انسان و موش آزمایشگاهی در چیست؟ خب انسان ها فکر میکنند حق انتخاب دارند.
𝐓𝐡𝐞𝐨𝐝𝐨𝐫
و در اخر خستگی بر جانم چیره میشود و رنگ دستانم چو برف سفید میشود، و بعد نگاه میکنم که چگونه آن جوهر سرخ رنگ از مچ دستانم پایین میلرزند و دیدگانم سیاه میشود
و در انتها پایان من این گونه خواهد بود، زمانی که نوشتگانم که جوهرشان بخاطر اشک هایم خیس و پخش شده به من درحال جان دادن خیره میشوند و میخندند، چشمانم را میبندم و نقطه آخرین جمله از رمان زندگانی ام را میگذارم
__
چه شبیه،
خیر شما به جای این کارا دست بده.
😂😂
چه خوشگلهههه اینجااااااااا مثل صاحبش💘
در نهایت،خستگی بر قلبم چیره میشود.
بغضم برای آخرین بار میشکند و پس از مدت ها گریه میکنم.به خون جاری شده از مچ دستم نگاه کرده،با انگشتان همیشه لرزانم نقطه آخرین جمله زندگانی ام را گذاشته و دیدگان به تاریکی ابدی باز میگردانم.قلم خودش را از شر من خلاص میکند،صدا افتادنش بر زمین سکوت را میشکند
و این آخرین صداییست که میشنوم.
اشک جوهر کاغذ را پخش میکند،پروانه های میمیرند،خون خشک میشود،نوشته ها ناخوانا میشود؛
و من فراموش میشوم.
و در اخر خستگی بر جانم چیره میشود و رنگ دستانم چو برف سفید میشود، و بعد نگاه میکنم که چگونه آن جوهر سرخ رنگ از مچ دستانم پایین میلرزند و دیدگانم سیاه میشود
و در انتها پایان من این گونه خواهد بود، زمانی که نوشتگانم که جوهرشان بخاطر اشک هایم خیس و پخش شده به من درحال جان دادن خیره میشوند و میخندند، چشمانم را میبندم و نقطه آخرین جمله از رمان زندگانی ام را میگذارم
جرا ٢٠ تا لايك داري عوضي
همیشه به اندازه تمام قاصدک هایی که برای بودنت هوا کردم،به اندازه تمام مژه هایی که برای ابدیتت آرزو کردم،به اندازه تمام لحظاتی که برای از دست ندادنت به التماس افتادم و تمام اشک هایی که برای رفتنت ریختم کوتاه بود.
مگر نمیگفتند دل کودکان پاک است و دعای آنها مستجاب میشود؟
آری،میگفتند؛ولی مگر با گفتن چیزی به واقعیت میپیوندد؟
مگر یک فرد هشت ساله چه گناهی میتوانست مرتکب شده باشد که حال باید شادی روحت را آرزو کند؟
خون را میشویم، اما بویش لابه لای سوراخ های بینی ام ماندگار شده است و حالا هر کجا که میروم مرگ را استشمام میکنم.
پشت هر خنده دیوانه وار من، گریه آن دختربچه دوازده ساله ای پنهان شده که هنوز منتظر است کسی دستش را بگیرد.