الزایمر گرفتم نامش را فراموش کردم و خود را بدبخت کردم.خودم،خودم را بدبخت کردم..فراموش کردن او مثل مردن بود!
آلزایمر
لینک کوتاه
توجه!
محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.
زندگی که فقط فتح قله ها نیست!زندگی گاهی بیرون اومدن از دره هاست…
سبکسری برایم خوشایند بود، یا بهتر بگویم، با آن راحت بودم. خرد جهان ناخوشم میکرد. در آن تلخی زورمندی نهفته بود. ساز و کارش فهمناپذیر بود. من هم بیش از این نمیتوانستم خودم را در آن محبس بیمناک و بیپنجره زندانی کنم. با اینکه دریای بیخردی گرداگرد این زندان را گرفته، غرقشدن در آن برایم بسیار دلنشینتر بود.
(اوسامو دازای)
دیگر مجرم نبودم، مجنون بودم.
نه، دیوانه نه. هرگز دیوانه نبودهام.
حتی یک لحظه. خودم میدانم، میگویند بیشتر دیوانهها همین را میگویند. میگویند دیوار اینجا مرز هنجار و دیوانگیست.
(اوسامو دازای)
همه چیز مرا به یاد تو میاندازد
و تو هیچ جا نیستی
جهانی باقی مانده که ما دو نفر را با هم دیده است
برای آخرین بار
اتاقی با بالکن و پنجره
الان روشن است
به روشنی روزی که ما دو نفر را با هم دید
برای آخرین بار
پام گزگز میکنه
@Ethan
فرامرز اصلانی واقعا عشق
______
حالم فرامرزه- اصلا نی~
وای این
منو امشب در تابوتم بزار چونمن همینطوری از درون مردم
با احساسات مچاله شده
اینجارو کسی نمیخونه🙋🏼♀
مگر رافائل مرده است؟
رافائل..
هههه
خدا مرا لعنت کند