انتشار: 8 ماه پیش تعداد رأی‌ها: 59
الزایمر گرفتم نامش را فراموش کردم و خود را بدبخت کردم.خودم،خودم را بدبخت کردم..فراموش کردن او مثل مردن بود!
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (21)
  • زندگی که فقط فتح قله ها نیست!زندگی گاهی بیرون اومدن از دره هاست…

  • همه چیز مرا به یاد تو می‌اندازد
    و تو هیچ جا نیستی
    جهانی باقی مانده که ما دو نفر را با هم دیده است
    برای آخرین بار
    اتاقی با بالکن و پنجره
    الان روشن است
    به روشنی روزی که ما دو نفر را با هم دید
    برای آخرین بار

  • منو امشب در تابوتم بزار چون‌من همینطوری از درون مردم

  • اینجارو کسی نمیخونه🙋🏼‍♀

  • خدا مرا لعنت کند

  • حقیقتا خیلی انسان نادانی بودم و هستم

  • حقیقت اینه که ارزش دادن به آدمایی که بهت ارزش نمیدن جالبه ولی اخرش ناجالب

  • در حال تلاش برای مردن

  • از خیابان میگذرم،اما این بار دستی نیست که مرا نگه دارد.
    (هر دو در نهایت میمیرند)

  • اگر وقتت رو برای دنبال کردن پروانه ها هدر بدی
    اونا پرواز میکنن و‌میرن
    اما اگر وقتت رو صرف ساختن و پرورش یک باغ بزاری
    پروانه ها خودشون میان
    و اگر هم نیومدن
    تو باغ زیبای خودت رو خواهی داشت!

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.