انتشار: 5 ماه پیش تعداد رأی‌ها: 49
الزایمر گرفتم نامش را فراموش کردم و خود را بدبخت کردم.خودم،خودم را بدبخت کردم..فراموش کردن او مثل مردن بود!
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (21)
  • زندگی که فقط فتح قله ها نیست!زندگی گاهی بیرون اومدن از دره هاست…

  • سبکسری برایم خوشایند بود، یا بهتر بگویم، با آن راحت بودم. خرد جهان ناخوشم می‌کرد. در آن تلخی زورمندی نهفته بود. ساز و کارش فهم‌ناپذیر بود. من هم بیش از این نمی‌توانستم خودم را در آن محبس بیمناک و بی‌پنجره زندانی کنم. با اینکه دریای بی‌خردی گرداگرد این زندان را گرفته، غرق‌شدن در آن برایم بسیار دلنشین‌تر بود.
    (اوسامو دازای)

  • دیگر مجرم نبودم، مجنون بودم.
    نه، دیوانه نه. هرگز دیوانه نبوده‌ام.
    حتی یک لحظه. خودم می‌دانم، می‌گویند بیشتر دیوانه‌ها همین را می‌گویند. می‌گویند دیوار اینجا مرز هنجار و دیوانگی‌ست.
    (اوسامو دازای)

  • همه چیز مرا به یاد تو می‌اندازد
    و تو هیچ جا نیستی
    جهانی باقی مانده که ما دو نفر را با هم دیده است
    برای آخرین بار
    اتاقی با بالکن و پنجره
    الان روشن است
    به روشنی روزی که ما دو نفر را با هم دید
    برای آخرین بار

  • منو امشب در تابوتم بزار چون‌من همینطوری از درون مردم

  • اینجارو کسی نمیخونه🙋🏼‍♀

  • خدا مرا لعنت کند

  • حقیقتا خیلی انسان نادانی بودم و هستم

  • حقیقت اینه که ارزش دادن به آدمایی که بهت ارزش نمیدن جالبه ولی اخرش ناجالب

  • در حال تلاش برای مردن

    • غلطکردی!

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.