𓅰 𓅬 𓅭 𓅮 𓅯
𓆝 𓆟 𓆞 𓆝 𓆟
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
- امروز نهم آبانه و پنجمین سالگرد آشنایی(اولین دیدار) ایران و کوروش😆✨
گل منگولیای خاله محبت، لطفا از این بهبعد اینجا کامنت ندید، ممنونم😀✨
"تنها قانون زندگی من، همیشه فقط و فقط یک چیز بوده است: بدو!
آنقدر بدو که دیگر یادت نیاید دقیقا از کدام نقطه شروع به دویدن کردهای.
آنقدر که چهرهی تکتک رهگذران را از حافظهات پاک کنی."
"گاهی خیلی دیر میفهمی چه ظلم بزرگی در حقت شده . مثل من ؛ منی که تازه زمانی به این حقیقت پی بردم که ریههایم خالی از اکسیژن مانده بودند و در دهانم طعم شور دریا را حس میکردم !"
- اتفاقی افتاده، آقای حقیقیپسند؟
اما مرد طوری که انگار صحبتهای میترا را نمیشنید، فقط یک پلک کوتاه زد و با صدایی نامفهوم، گویی که دارد با خودش حرف میزند، زمزمه کرد:
- تو خیلی شبیهشی.
لبخندی زورکی روی لبهای خشکیدهی میترا جا خوش کرد. با ملایمتی که از او بعید بود، پرسید:
- شبیه به کی؟
ـــ
شبیه به مامانت ... :)😭
اما هرچه بیشتر تلاش کرد، تلاشهایش برای فراموش کردن آن دیدار، بیشتر شکست میخورد. حتی فردا صبحش هم وقتی با صدای آلارم گوشیاش از خواب بیدار شد، بازهم اولین چیزی که به یاد آورد، چشمان خیرهی آقای حقیقیپسند بود و آن لحن مطمئنش هنگام برزبان آوردن:
- ... با چند کاغذبازی، ارثی که این خانم برایت باقی گذاشته را دریافت میکنی.
ـــ
میترا در مسیر قبول کردن ارثی که گفته بودم عمرا قبولش کنم🤓🤣:
"آقای حقیقیپسند حین حرف زدن، طوری دستانش را در هوا تکان میداد که گویا بیشتر از آنکه با زبانش چیزی را بیان کند، داشت با دستانش سخن میگفت."
ـــ
منم همینطور آقای حقیقیپسند، منم همینطور🤣🤝🏻
- اگر صاحب اصلی آن ارث پیدا نشد، خودتان خرجش کنید. اول از همه هم میتوانید این در زوار دررفته را تعمیر کنید.
ـــ
آخرین حرفی که میترا میزنه درحالی که بعدا قراره ارث رو قبول کنه:
" تکنولوژی، فقط تا جایی خوب است که صرفا یک پدیدهی بهدرد بخور باشد که ماهیتش کمک کردن به انسانهاست. اما مسئله این است که انسانها، گویی هرگز متوقف نمیشوند. به کم قانع نمیشوند، همیشه دنبال چیزی بیشتر هستند. گویا متولد شدهاند تا بگویند:«من بیشتر میخواهم.» "
"آن دو عاشق یکدیگر میشدند؛ حتی با اینکه نباید."