𓅰 𓅬 𓅭 𓅮 𓅯
𓆝 𓆟 𓆞 𓆝 𓆟
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
- امروز نهم آبانه و پنجمین سالگرد آشنایی(اولین دیدار) ایران و کوروش😆✨
گل منگولیای خاله محبت، لطفا از این بهبعد اینجا کامنت ندید، ممنونم😀✨
اما هرچه بیشتر تلاش کرد، تلاشهایش برای فراموش کردن آن دیدار، بیشتر شکست میخورد. حتی فردا صبحش هم وقتی با صدای آلارم گوشیاش از خواب بیدار شد، بازهم اولین چیزی که به یاد آورد، چشمان خیرهی آقای حقیقیپسند بود و آن لحن مطمئنش هنگام برزبان آوردن:
- ... با چند کاغذبازی، ارثی که این خانم برایت باقی گذاشته را دریافت میکنی.
ـــ
میترا در مسیر قبول کردن ارثی که گفته بودم عمرا قبولش کنم🤓🤣:
"آقای حقیقیپسند حین حرف زدن، طوری دستانش را در هوا تکان میداد که گویا بیشتر از آنکه با زبانش چیزی را بیان کند، داشت با دستانش سخن میگفت."
ـــ
منم همینطور آقای حقیقیپسند، منم همینطور🤣🤝🏻
- اگر صاحب اصلی آن ارث پیدا نشد، خودتان خرجش کنید. اول از همه هم میتوانید این در زوار دررفته را تعمیر کنید.
ـــ
آخرین حرفی که میترا میزنه درحالی که بعدا قراره ارث رو قبول کنه:
" تکنولوژی، فقط تا جایی خوب است که صرفا یک پدیدهی بهدرد بخور باشد که ماهیتش کمک کردن به انسانهاست. اما مسئله این است که انسانها، گویی هرگز متوقف نمیشوند. به کم قانع نمیشوند، همیشه دنبال چیزی بیشتر هستند. گویا متولد شدهاند تا بگویند:«من بیشتر میخواهم.» "
"آن دو عاشق یکدیگر میشدند؛ حتی با اینکه نباید."
"و بالأخره، تمام شد این قصه پر غصه."
"هوای خانهی مادربزرگ گرمتر بود. از آن گرمهایی که وقتی پایت را از چهارچوب در رد میکنی، بوی خورشت قورمه مشامت را پر میکند و هدفت از آمدن به آنجا را پاک از یادت میبرد."
"هوای داخل اتاق گرم و خفه بود؛ طوری که الهه هرچه تلاش میکرد اکسیژن را به داخل ریههایش را بکشد، احساس میکرد هوا در گلویش گیر میکند و به ریهها نمیرسد."
ــ
من هرروز صبح که از خواب بیدار میشم😭