لینک کوتاه

توجه!

محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.

  • جهت اطلاع از قوانین و شرایط استفاده از سایت تستچی اینجا را ببینید.
  • اگر محتوای این صفحه را نامناسب یا مغایر با قوانین کشور تلقی می نمایید می توانید آن را گزارش کنید.
نظرات بازدیدکنندگان (13)
  • imagenıkdel #
    جدا off

    📧 :: شما به اکیپ "استرنجر بلاگینز" دعوت شده اید ، از حضورتان خوشحالیم نیکدل لیدر اکیپ@ (بلاگمون توی نظرات فال حافظه)

  • دریای موهایش هیچوقت آرام نمیگرفت

  • سایه ها روح دارند

  • گلی پژمرده ام میان دشتی با گلهای رنگین

  • میخواستم احساساتم را ترجمه کنم برای او ولی هرچه گشتم در زبان او کلمه ای به اسم "عشق" پیدا نکردم

  • در آغوشش دنبال ذره ای گرما بود که شاید زندگی‌ اش ذره ای نور برای او گذاشته باشد
    ولی انگار زندگی تمام نور او را برای خود برداشته بود
    شاید او باید نور خودش را می‌داد به محبوبش
    به آدمکی با قلب فلزیه زنگ زده
    ولی اینطور او هم زنگ میزد..
    او تصمیمش را گرفته بود
    در پایان ریل قطار او دخترکی تنها با قلبی زنگ زده بود
    محبوش دیگر اورا در آغوش نمی‌گرفت جون او دیگر گرم نبود، او فدای محبت شده بود

  • اگر عنکبوتی که در اتاقت کشتی تمام مدت فک میکرد تو هم اتاقی و رفیقش بودی چی؟

  • کاش "پروانه بودم"

  • دوست داشتم با دستای مجنون بمیرم، گلی باشم که مجنون روی سر لیلی اش می‌گذارد
    نه با کفشی گلی

  • آن شب ها گریه میکردم و آرزوی آدم بزرگ شدن را زیر لب زمزمه میکردم
    حالا دیگر نمیخواهم آدم بزرگ شوم
    نمیتوانم اشک هایم را پس بگیرم؟

برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید.