سکانسهایبیپایان....
نظرسنجی
برداشتاول!
لینک کوتاه
توجه!
محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.
-چشمایمندلتنگونگاهاونغریبه...
اونلحظهبودکهازخودمپرسیدم؛اونهمونکسیبودکه
پروازروبخاطرشیادگرفتم؟!
-بهم یاد دادن نگاه نکنم کسی دوسته یا دشمن،خانوادست یا غریبه،
اگه دیدم از محدوده ی خودش خارج شده و داره اعصابمو بهم میریزه
یه کبیرت زیرش بکشم و آتیشش بزنم!-
-آدمها هیچوقت تغییر نمیکنن،فقط اخلاق هایی که
توی بچگی داشتن رو وقتی بزرگتر شدن متفاوتتر
و با برچسب بالغی انجام میدن وگرنه همون بچههاییان
که میشه با یه بستنی شکلاتی بهشون امید داد!-
"نمیدانم؛
شاید یک روزی...
شاید هیچوقت..."
"به یاد اسلحه ای که متعلق به من بود و نفسام را گرفت!"
مبتلا به تنهاییام، آدمها اثر نمیکنند.
روزها بیفایده و عذاب آورند و شبها طولانی و زجرآور.
در آخر این من هستم که بیشترین انتظار را برای هرچیز کشید و اکنون دگر حوصلهای ندارد.
فراموش میشوی
انگار که هیچ وقت نبودهای
فراموش میشوی
مثل مرگ یک پرنده
مثل یک کنیسهی متروکه
مثل شاخهی گلی در دستان باد
فراموش میشوی
آدمی،عشقی همانند رومئو و ژولیت میخواهد؛
بیآنکه بداند عشق آندو سه روز دوام داشت و جان شش نفر را گرفت!...
-ویترین کتابخانهای در رم؛
خاک گرفته است دفترچه...بگذار غبارش با نفسهای سنگین تو،به سمت خانههایشان قدم بردارند!؛
تو سکوت مرآ بشنو که صدآی غمم؛نرسد به کسی...