لینک کوتاه

توجه!

محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.

  • جهت اطلاع از قوانین و شرایط استفاده از سایت تستچی اینجا را ببینید.
  • اگر محتوای این صفحه را نامناسب یا مغایر با قوانین کشور تلقی می نمایید می توانید آن را گزارش کنید.
نظرات بازدیدکنندگان (1,233)
  • با خود می جنگید و از خود شکست می‌خورد و بر جسد خود می گریست.جنگ های او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمی‌گذاشت.

  • رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است.

  • میدونی مون حس میکنم دیگه جدی ازت متنفرم،تو هیچوقت برای خودت خوب نبودی..

  • آن شب تمام غم‌های درونش را خندید،آنقدر بلند بلند قهقهه زد که دیگران او را دیوانه نامیدند.

    • او خندید، خندید تا اشک‌هایش میان قهقهه‌ها گم شوند. خندید تا صدای شکستگی‌های درونش در هیاهوی شب محو شود. مردمی که او را دیوانه می‌خواندند، با وحشت از کنارش می‌گذشتند، بی‌آنکه بدانند شاید او تنها کسی باشد که حقیقت را دریافته است؛ اینکه گاهی باید تمام غم‌های عالم را در خنده‌ای سرکش حل کرد.

  • میدونی جک،ناراحتی آدم از خودشه،همون جایی که مجبور میشی بخاطر کارای خوبی که کردی،پشیمون باشی.
    -مرد خاکستری

  • میدونی ویلیام،درنهایت روزی قلبمون گفته‌های مغزمون رو می‌پذیره،و این بازی برای همیشه به پایان میرسه.
    -مرد خاکستری

  • wake up to reality

  • میدونی اون شاید اصلا برای حرف زدن با من آنلاین نشده،اتفاقی پیاممو دیده و جواب داده

  • @𝐌𝐎𝐎𝐍
    با خود می جنگید و از خود شکست می‌خورد و بر جسد خود می گریست.جنگ های او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمی‌گذاشت.
    ______
    زخم‌هایش عمیق‌تر از آن بودند که دیده شوند، و دردهایش خاموش‌تر از آن که کسی بشنود. میان این جنگ‌های درونی، گاهی امیدی کوتاه‌مدت در دلش جوانه می‌زد، اما خیلی زود زیر پای واقعیت له می‌شد.
    هر شب، در تاریکی اتاقش، به سقف خیره می‌ماند و با خود فکر می‌کرد که آیا روزی این نبردها پایان خواهند یافت؟ آیا روزی خواهد رسید که بتواند بدون این سنگینی نفس بکشد؟

    • در نگاهش به سقف مغز حقیقتی را فریاد می‌زد که چشمان از او دلهره داشتند، در سکوتی که خنده های درونیش پر شده بود دستش مدام بر آن سر نحیف زده می‌شد گوی می‌خواست آن را با افکارش به گور ببرد...

  • مهم نیست تعداد دوستام زیاد باشه یا کم،داشته باشم یا نداشته باشم..اگه تو یه اتاق شلوغ باشیم هیچکس دنبال من نمیگرده یا نمیاد پیش من

    • imageitsme
      زندگی‌مثل‌سوپه‌و‌من‌چنگال

      پ من هویجم🌚؟
      بین هزاران نفر هم که باشم دنبال تو میگردم🫂

    • چون تو فرشته‌ای فسقلی من))

برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید.