
«برگی از دفتر خیال» سلام غریبه...اعترافی نزد تو دارم!وقتی کنارم هستی،قلبم آنچنان تند میتپد که انگار آخرین لحظات زندگیام را جان میبخشد و ناگهان خاموش میشود.زیرا با هر تپشش،خود را از تو لبریز میکند؛آنهنگام که دیگر جایی برای تو نمیماند،با وجود پارگیهایش،خود را فدا میکند تا تو را در عمق وجودش نگاه دارد. تا تنها تو در وجودش بمانی!و در کنارت،زمان از حرکت میایستد؛من در میان این سکون، با قلبی بیتپش، لحظهای جاودانه ماندهام.زنده در نگاهت،مرده در تپش قلبم،آه… چه لحظه شیرین و آغشته به رنجی!





