پروسهی خوابیدن هم عجیبهها؛ میری یه گوشهی ساکت و تاریک منتظر می مونی بدنت خاموش شه.

وقتی معلم سر آزمون بالاسرت راه میره و به برگهات نگاه میکنه و بلند میگه: بچهها سوالارو بادقت بخونید

وقتی مهمونامون بالاخره میرن و دوباره حس اینو دارم که میتونم ساکن قانونی خونهی خودم باشم:

حسی که من ۸ ساله داشتم وقتی با یه مداد که یه سرمدادی(؟) یونیکورن بزرگ روش بود مینوشتم:

فکر کن بعد امتحان در کلاس رو باز میکنی و با این صحنه روبهرو بشی: تجربهای واقعی از امروز حوالی ۹ صبح آقای جغد سلام!

وقتی از بنده میپرسن در ایام امتحانات چه میکنی: (پیشنهاد خوندن کل متن رو میدم، میتونه تعریفی از حال اکثریت باشه.)