
میگفت تو بلد نیستی صحبت کنی گفتم چی بگم...اخه کسی باهام صحبت نمیکرد.هروقت باهام حرف میزدن یا مقصر بودم یا مقصر میشدم،که خب صحبت نبود دیگه بیشتر دعوا بود ✍آیا

《توی دنیای موازی،اون ممکنه یه راه کاملا متفاوت رو بره. برام سواله که اگر الان همدیگر را میدیدم، اون نسخه از من،من رو چطور میدید؟ 》 دیالوگی از سریال چینی اولین یخبندان

《تو یه زندگی دیگه،شاید فقط من و تو بودیم.شاید اونجا عاشق هم بودیم و کنار هم خوشبخت بودیم. شاید تو اون زندگی،همه کارهایی که گفته بودیم رو انجام دادیم. ولی...این زندگی سهم ما شد.》
- کسی کسی را نمیبیند. خورشید خودش را برای ما آتش میزند اما ما، ماه را پرستش میکنیم!
«آیا کلمات، واقعا، به دردمیخورند؟ اصلا میشود با کلمات توضیح داد درد چه بر سر ما میآورد؟ کلمات فقط وقتی سر میرسند که همه چیز تمام شده است.» - در وادی درد؛ یادداشتهای آلفونس دوده

تو انیمیشن «من نفرتانگیز ۳» گرو برای دلداری دادن به اگنس کوچولو، بهش میگه زندگی بعضی وقتا همینه، تو دنبال تکشاخ میگردی ولی فقط یه بز نصیبت میشه! و دقیقا همینه... یه وقتایی ما یه سری آدما رو فقط تو ذهنمون بزرگ میبینم! در صورتی که اون فقط یه تصویر ذهنی بوده

_دوستت دارم +ممنون کفری گفت: ممنون جوابش نیست،اگه تو هم مثل من دوستم داری باید بگی منم دوستت دارم...اگه غیر اینه باید بگی ببخشید... +ببخشید...

هرچه بیشتر با دیگران تعامل میکردم بیشتر دلم میخواست از آنها دور بمانم. 📖 هشت قتل حرفهای؛ پیتر سوانسون.

_یک نفر چیزی رو در سایه دیده +چی بوده؟ _نمیدونم، گفت دوتا پا داشته ×دوتا پا؟! خب معلومه که انسان بوده _اشتباه نکن،بعضیا هم دوتا پا دارند اما آدم نیستند 😏

+یعنی میگی وقتی کتاب می خونی به جز نوشته ها هیچی نمیبینی. _مگه تو چیزی میبینی +...تو اصلا زندگی می کنی :( ✍️خودم(آیا)