
شاید این اشکها، گریهی چشم نیست؛ گریهی روحیست که از دوری تو، آرامآرام شکسته است. تو رفتی و در من، هیچ آغوشی به جای تو نماند، جز خاطراتی که هر شب، دوباره دلم را میگریانند؛ چه تلخ است دوست داشتنت، وقتی سهم من از تو، فقط دلتنگیست.

گاهی آدم، میان شکوه روزهایش گم میشود؛ بیآنکه بفهمد چه آرام از او میگذرند. روزهایی که بوی رؤیا میدادند، یکبهیک در سکوت دور میشوند، و ما میمانیم و خاطرهای کمرنگ، از خودی که روزی سادهتر میخندید.

نوجوانیمان گذشت، بیآنکه فرصت کنیم واقعا نوجوان باشیم… قرار بود پر از خنده و شبهای طولانی و خاطره باشد، اما سهم ما شد «بعدا»هایی که هیچوقت نرسیدند. ما زندگی را گذاشتیم برای فردا، و ناگهان دیدیم نوجوانی تمام شده؛ و ما ماندهایم با چند خاطرهی ناتمام، و دلی که هنوز برای روزهایی که هرگز نداشتیم، تنگ میشود.

چه افتاد بر این باغ که گل رنگ ندارد؟ چرا پنجره، آواز پرآهنگ ندارد؟ کبوتر ز سر بام، پریشانپر و خاموش مگر خانه، دگر طاقت دلتنگ ندارد؟ به هر شاخه اگر زخم تبر مانده، غمی نیست؛ نگاه سحر از آمدن، آهنگ ندارد؟ مگو شب به درازا بکشد تا ابد، آخر... پس از گریه این ابر، سحر نزدیک است. ꧂ شاپرڪ ꧁

در این شهر، دل از عاطفه بیگانه شدهست عشق در هیاهوی زمان، افسانه شدهست خاک این کوچه پر از رد قدمهای غم است باغ احساس، اسیر تب ویرانه شدهست کاش در خاک دل آدمیان مهر بروید تا جهان، بار دگر، خانه انسان شود. ꧂ شاپرڪ ꧁

فریاد نمیزنم... نه چون آرامم، چون میترسم اگر دهان باز کنم، تمام جنونی که سالها درونم زنده مانده، یکباره به خیابانها بریزد و دیگر هیچکس نتواند سکوت را به خانه برگرداند.

نوجوانی، سنیست که همه از تو میخواهند خودت باشی؛ اما هیچکس فرصت نمیدهد بفهمی اصلا «خودت» چه کسی است. آدم، پیش از آنکه خودش را پیدا کند، بارها خودش را گم میکند.

همه، روزی نقابی به چهره زدند؛ نه برای فریب، برای دوام آوردن. اما جنون از همانجا آغاز شد... وقتی نقاب، جای صورت را گرفت و آینه، هر روز غریبهای را صادقانهتر از خودمان نشان داد.
گفتند: «پایان شب سیه، سپید است...» و ما آنقدر به انتظار صبح نشستیم، که وقتی خورشید رسید، دیگر کسی برای دیدنش بیدار نبود.

چشمها را دیگر نشاید شست؛ هرچه شستم، اندوه شفافتر شد. جور دیگر که نگاه کردم، دیدم جهان، پیش از ما از خودش دست کشیده بود.

شاید تلخترین بخش نوجوانی این باشد که همزمان هم برای کودک بودن زیادی بزرگ شدهای و هم برای بزرگسال بودن زیادی کوچک.

🌱 نمیتوانستم در هیچیک از جهانهایی که به من عرضه شده بود زندگی کنم ... نه در جهان والدینم ، نه در جهان جنگ ، نه در جهان سیاست ... باید جهانی از آن خودم میساختم ؛ مانند یک اقلیم، یک سرزمین ، یک فضا و اتمسفر که در آن بتوانم نفس بکشم ، فرمانروایی کنم ... و هر بار که زندگی مرا ویران میکند ، خودم را از نو بیافرینم ... بهگمان من ، این دلیل وجود هر اثر هنری است ... آنائیس نین
گاهی تمام دلتنگی، در مشت بستهای پنهان است که سالهاست رویای گشودن را از یاد نبرده. و چه اندوهی بزرگتر از این، که آدمها پیش از آرزوی خوشبختی، آرزوی نفس کشیدن بیهراس را در دل بپرورانند.

آدمها گاهی آنقدر آرام فرو میریزند که هیچ صدای شکستی به گوش نمیرسد؛ فقط چشمهایشان، هر روز کمی غروبتر از دیروز میشود. عجیب است؛ بیشتر دلها نه از نفرت، که از زیادی دوستداشتن و بیپاسخ ماندن، به ویرانه تبدیل میشوند. و غمانگیزتر از همه، اینکه انسانها اغلب وقتی به ارزش یکدیگر پی میبرند که میانشان، فقط سکوتی مانده باشد که دیگر هیچ نامی را صدا نمیزند.

در جهان فرمان کوروش اولین منشور بود سر به تعظیمش سراسر بابل و اشور بود سینه ی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد پشت بخت النصر را ساییده و بر خاک کرد ما از اسلاف همان خونیم از آن ریشه ایم پاسدار نام پاک پارس تا همیشه

به پایان شب سیه، اشک راهی گشود ز دل، قصهی اندوه پنهانی سرود چکید از مژهها، درد بینام و نشان ولی در دل تاریک، چراغی فزود مبادا که بترسی ز شبهای بلند که هر شام سیه، وعدهی صبحی نمود اگر گریه، رفیق دل خسته شدهست همان اشک، سحر را به دل آورد زود پس از هر شب غم، روشنی از راه رسد که پایان سیاهی، نفس آفتاب بود