
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری خندههای لب پریده، گریههای اختیاری عاقبت پرندهام را، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری روی میز خالی من، صفحهی باز حوادث در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

شاید احساس پوچی میکنیم، چون تکههایی از وجودمان را در هر آنچه روزی دوستش داشتیم، جا گذاشتهایم.

شعری را اگر فهمیدی بدان که بسیار غمگینی و با شعری اگر زیستی بر تو بشارت باد که روزی در تنهایی خواهی مرد ~

«روزها خواهند گذشت؛ از آنچه روزی به آن دلبسته و وابسته بودی، دست خواهی کشید. کسی را پشت سر خواهی گذاشت، از رویایی خواهی گذشت، و سرانجام، واقعیت را همانگونه که هست، خواهی پذیرفت.»

ما نیز چون ستارگانیم ، در سکوت سوختن زندگی میکنیم و دیگران تنها درخششمان را میبینند

فقط ک.راش جدید کم داشتیم که اونم تو بازی دیشب پیدا شد. (خیلی وایب آرون وارنرو میده)🥲

" یه روزی بیصبرانه منتظر بزرگ شدن بودم حالا فقط دلم میخواد برگردم به روزهای قبل. چون این روزها باری روی دوشمه که انگار قبلا هیچوقت سنگینیش رو حس نکرده بودم…"

فکر میکردم پادزهرم رو با تو پیدا کردم اما سرم هنوز از زهر پره و قلبم لبریز از تردید ~ سمها در رگهام جاریان و تو تمام تلاشت رو کردی تا اون ها رو از وجودم بیرون بکشی ~