
" یه روزی بیصبرانه منتظر بزرگ شدن بودم حالا فقط دلم میخواد برگردم به روزهای قبل. چون این روزها باری روی دوشمه که انگار قبلا هیچوقت سنگینیش رو حس نکرده بودم…"

فکر میکردم پادزهرم رو با تو پیدا کردم اما سرم هنوز از زهر پره و قلبم لبریز از تردید ~ سمها در رگهام جاریان و تو تمام تلاشت رو کردی تا اون ها رو از وجودم بیرون بکشی ~
خیلی مراقب افکاری که توی ذهنتون پرورش میدین باشین... طرز فکر هایی که توی ذهنتون ریشه میکنن نه تنها میتونن خودتون رو وادار کنن که بدون هیچ منطقی دست به هر کاری بزنین بلکه شاخ و برگ این تفکرات به مرور زمان زندگی میلیون ها انسان رو در زمان حال و حتی آینده های خیلی دور در هر کجای این جهان تحت سایه ی تاریک خودش قرار میده ؛ و چه زندگی هایی که میتونه ناعادلانه نابود شه... ( خواستار کمی تامل :)

جوانی آبی بود پاریس آبی بود اصفهان آبی بود نمی دانم ناگهان چرا قلبم آبی شد آنها را که دوست داشتم ، آبی بودند...

بعضی وقتا حس میکنم خاطرات واسم خیلی مهمن، حتی اون خاطرات کوچیک چند لحظهای با آدمایی که حتی نقش زیادی تو زندگیم نداشتن..انگار خاطرات تنها چیزین که با گدشت زمان برامون به یادگار میمونن ولی همیشه یه چیزی هست که اذیتم میکنه اینکه گاهی این خاطرات میتونن مثل بخار روی شیشه به راحتی محو بشن.. خاطره ای که یه روزی خیلی واست با ارزش بوده ، با مرور زمان حس میکنی تصویرش توی ذهنت داره کمرنگ میشه

دوازده تا شونزده سالگی اوج انگیزه و رویا بافی بود. اون مدت توی فکر یه آیندهی خیلی رنگارنگ غرق بودم. ولی انگار کمکم همه چی سیاه سفید شد... یکهو به خودم اومدم و گفتم پس رویاهای اون دختر بچه کجان ؟ اون جنگ جوی درونم کجا رفته ؟ یعنی اون دختر بچه بیشتر از من الان عرضه داشت ؟ (فقط میدونم که نمیتونم ناامیدش کنم)