
نه، من او را ندیدم. اما شنیدم که چشمهایش دریاییاند با موجهایی که ساحل نمیشناسند. شب در دیدگانش پر ستاره است و ماه چنان پرنور میتابد که گویی به دنبال تسخیر دل های پژمرده خاطری چون دل من است. نگذاشتند ببینمش. در آخر همان چشمهایش سدی شدند میان او و تمام او. چه تناقض شیرینی!






















