
از او پرسیدم چطور توانستی؟ گفت چون بالاخره یک روز با خودم گفتم این زندگی توست . با تمام بدبختی ها و بی مهری هایش به هرحال همین است که هست . قرعه به نام تو اینطور افتاده . یا می توانی تک تک لحظاتش را با گلایه کردن درمورد سرنوشت شومت بگذرانی و یک قربانی باشی و یا می توانی آن را بپذیری و برای تغییرش تلاش بکنی و حتی اگر ببازی هم بازنده مردن بهتر از قربانی مردن است ، نه؟




















