وضعیت
نداoff 4 ماه پیش

غم، هجوم آورده می‌دانم که زارم می‌کشد وین غم دیگر که دور از روی یارم می‌کشد می‌کشد صد بار هر ساعت من بد روز را من نمی‌دانم که روزی چند بارم می‌کشد گریه کن بر حسرت و درد من ای ابر بهار کاینچنین فصلی، غم آن گلعذارم می‌کشد شب هلاکم می‌کند اندیشه‌ی غم‌های روز روز، فکر محنت شب‌های تارم می‌کشد گفته خواهد کشت وحشی را به صد بیداد، زود دیر می‌آید مگر از انتظارم می‌کشد

وضعیت
نداoff 4 ماه پیش

نمی‌فهمم خدا را شکر جز دیوانگی چیزی مگر علم جنون کم دارد از فرزانگی چیزی مردد می‌شود گاهی دلم در صبر و حق دارد نمی‌داند هنوز این پیله از پروانگی چیزی همان بهتر که سر در کاسۀ گندم نگه دارد گر از پرواز نشنیده‌ست مرغ خانگی چیزی چو از دیوار عشق آجر به آجر کاستی ای دوست نماند از آشنایی‌ها به‌جز بیگانگی چیزی به خاکم جرعه‌ای «می» ریختی تا من بپندارم به یادت هست از «آیین هم‌پیمانگی» چیزی مگو با هیچ‌کس با من چه کردی! بیم از آن دارم که در عالم نماند دیگر از مردانگی چیزی

وضعیت
نداoff 4 ماه پیش

خنده خشکی به لب دارم ولی بارانی‌ام ظاهری آرام دارد باطن طوفانی‌ام مثل شمشير از هراسم دست و پا گم می‌کنند خود ولی در دست‌های ديگران زندانی‌ام بس که دنبال تو گشتم شهره عالم شدم سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانی‌ام می‌زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع هر که باشد باخبر از گريه پنهانی‌ام هيچ دانایی فريب چشم‌هايت را نخورد عاقبت کاری به دستم می‌دهد نادانی‌ام

وضعیت
نداoff 4 ماه پیش

مرا به خلسه می برد حضور ناگهانی ات سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانی ات فقط نه کوچه باغ ما، فقط نه این که این محل احاطه کرده شهر را، شعاع مهربانی ات دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا چه وعده ها که می دهی به رغم ناتوانی ات جواب کن به جز مرا، صدا بزن شبی مرا و جای تازه باز کن میان زندگانیت بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای سپس سر مرا ببر به جای مژدگانی ات

وضعیت
نداoff 4 ماه پیش

تعریف تو از عقل همان بود که باید عقلی که نمی خواست سر عقل بیاید یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی آهی که از آیینه غباری بزداید از گریه بر خویشتن و خنده دشمن جانکاه تر، آهی ست که از دوست برآید کوری که زمین خورد و منش دست گرفتم در فکر چراغیست که از من برباید با آن که مرا از دل خود راند، بگویید ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید

وضعیت
نداoff 4 ماه پیش

هر که جز من بود از دیدارمان مأیوس بود همتم را رود اگر می‌داشت اقیانوس بود رد شدی از بین ما دیوانگان و مدتی‌‌ست بحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟ خواب دیدم دست‌هایم خالی از گیسوی توست خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کرد پادشاهی را که در زندان خود محبوس بود هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق... خاطرات بی‌شماری پشت این افسوس بود

وضعیت
نداoff 4 ماه پیش

آهوان را هر نفس از تیرها فریادهاست لیک صحرا پر ز بانگ خنده‌ی صیادهاست گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست بس‌که از جور خزان بر باغ‌ها بیدادهاست غنچه‌ها بر باد رفت و نغمه‌ها خاموش شد هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست باغبان از داغ گل در خاک شد، اما هنوز های‌های زاری‌اش در هوی‌هوی بادهاست گونه‌ام گلرنگ و چشمم پرده‌پرده غرق اشک لب فرو بستم ولی در سینه‌ام فریادهاست...