گاهی وطن شبیه خانهایست که دیوارهایش ترک برداشته و صدای شکستنشان در دل میپیچد. آدم میان این آوارها راه میرود و هر قدمش خاطرهایست که خاکستر شده. آشفتگی وطن، آشفتگی جان میشود؛ انگار باد سرگردان، آرامش را از حیاط دل ربوده باشد. ویرانی فقط بیرون نیست؛ هر سنگی که فرو میریزد، در درون هم چیزی خاموش میشود. غم وطن، سایهایست که هرجا بروی همراهت میآید؛ دستی سرد بر شانهات میگذارد و یادآوری میکند که هیچ فاصلهای، هیچ سالی، نمیتواند درد جایی را که دوستش داشتی از تو بگیرد.

شب طولانیتر شده… هوا سردتر… و آن چیزی که همیشه از آن فرار میکردی، حالا درست پشت سرت ایستاده. نترس—یا حداقل تظاهر نکن که نمیترسی. اینجا قانون ساده است: یا تاریکی را میبلعی یا تاریکی تو را میبلعد. اگر آمادهای بخشی از چیزی بزرگتر، عمیقتر و ترسناکتر از خودت بشوی، این در، تنها یک بار باز میشود. قدم آخر را بردار.