خاطره
عطرا 4 هفته پیش

اما اگر بی‌انصافی نباشد، سوراخی بود که می‌توان گفت می‌شود آن را به پنجره که نه، آن سوراخ کوچک پل، برای من هم‌چون تماشاخانه‌ای بود که پرده‌اش کابل‌های‌برق بود. آری، وقتی سر روی بالشت‌کمی‌سخت اما کاربردی‌ام می‌گذاشتم، آنها را می‌دیدم. بازیگرانی که حرفه‌ای بودند و بی‌شک آموزش دیده، آخر برای چنان درام‌عاشقانه‌ای روی کابل‌های‌برق این گنجشکان یا قهرمانان‌بی‌بدیل‌صحنه بودند یا قطع به یقین عاشق. ادامه دارد...

خاطره
عطرا 4 هفته پیش

قالی‌ها، اصالت یک خانه‌اند و از خاک با‌اصالت‌تر نیست و دیوار‌ها شاید حریم بدهند اما چون حصاری محصور‌کننده‌اند و روح را می‌گیرند؛ من از نبود آن یک‌دیواری که همانند دری‌باز در قفس بود، مسرور بودم. در آن‌جا پنجره‌ای نبود که به‌ دور‌دست‌ خیره شوم و سالیانی بعد بگویم که دشت با گل‌های‌ارغوانی، زیباترین منظره‌ی‌آفرینش‌ را با همراهی ماه به من بخشیده‌ است. ادامه دارد‌...

خاطره
عطرا 4 هفته پیش
عکس

«آری و کودکی» سیل‌عظیمی از آدمیان در پاسخ به این‌سوال که کودکی‌تان شیرین بود یا بهترین دوران زندگی شما چه زمانی بود، با یک پاسخ می‌آیند، «آری و کودکی». کودکی زیر‌پل‌‌های‌نمور‌شهر اما کمی متفاوت بود... در خیال‌کودکانه‌ام، سقف‌آن فضای‌محدود، به سقف‌بلند‌آسمان بدل می‌شد که ماه را در خود جای داده بود. و جای‌پر‌های‌قو، تکه‌ای‌مقوا به‌روی آجر زیر سرت می‌گذاشتی و باقی چون یک قالی. ادامه دارد..

خاطره
عطرا 4 ماه پیش
عکس

برای هر جوابی که امروز دارم، باید برگردم به خاطره‌هام. به همون نقطه‌ای که همه‌چیز از همون‌جا شروع شد. زندگی من با یه جمله چرخید: «آدم‌های جدید، داستان‌های جدید.» و اگه بخوام چرایی‌ش رو بگم، باید برگردم به همون جایی که اولین سرکشی جدی زندگیم رو کردم؛ جایی که به خودم گفتم: مهم نیست چقدر فاجعه‌ست، برو تو دلش عطرا. و سرنوشت، هنوز هم با همون جمله داره منو می‌چرخونه. ادامه دارد...

خاطره
عطرا 4 ماه پیش
عکس

یه خاطره هست که همیشه وسط نوشتن میاد جلو. شبی که چراغ خاموش بود،پنجره باز بود ولی بارونی برای باریدن نبود، و من با دستایی که می‌لرزید، یه جمله نوشتم و همون‌جا فهمیدم دیگه برگشتی در کار نیست. اون شب نفهمیدم اسمش شجاعت بود یا حماقت. فقط می‌دونم از همون‌جا، زندگی دیگه همون زندگی قبل نشد. ادامه دارد...

خاطره
عطرا 4 ماه پیش
عکس

آدمایی که کنارم بودن، زیادی خاص بودن. همین شد دلیل،آتشی که روشن کردیم؛اشتباه کردیم و اولین دودش رفت توی چشم خودمون. بعضی‌هامون سوختیم، بعضی‌ها نیم‌سوز شدیم، و بعضی‌ها دیگه نیستن که آخرین صفحه‌های دفترم رو با خبر رسیدن به آرزوهاشون پر کنم. ادامه دارد...

خاطره
عطرا 4 ماه پیش
عکس

نمی‌دونم گریه‌هام از شوقه یا از درد یا فقط دلتنگی. دلتنگی آدمایی که یه زمانی، لحظه‌لحظه‌ی من کنارشون ساخته شد. من برای خیلی چیزا اشک ریختم، اما بیشترش برای چیزایی بود که حقمون نبود ازمون گرفته بشه. ما مثل همه‌ی نوجوونا، پر از شور و هیجان بودیم. خواستۀ زیادی هم نداشتیم؛ فقط می‌خواستیم زندگی کنیم. کنار هم بخندیم، دیر برگردیم، زود عاشق بشیم و فکر کنیم دنیا قراره صبر کنه تا ما بزرگ شیم. ادامه دارد...

خاطره
عطرا 4 ماه پیش
عکس

سال‌ها نوشتم تا یه‌جایی از زندگی، خودم رو دوباره توی تلخی و شیرینی نوجوانی‌ام غرق کنم. نوشتنم از جایی شروع شد که بعدها فهمیدم برای یه شروع خوب، بدترین راه ممکن رو انتخاب کرده بودم. راه من فقط بد نبود؛ بدتر بود. زندگی همه پیچ‌وخم داره، اما فقط توی خاطره‌ها می‌فهمی کجا پشت پیچ جا موندی و کجا وسط یه سربالایی ناتموم نفست برید. من هر بار که دفترمو باز می‌کنم، برای بهترین سال‌های زندگیم گریه می‌کنم. ادامه دارد...

خاطره
عطرا 5 ماه پیش
عکس

خاطره‌ها کی نوشته می‌شن؟ وقتی جواب‌ها دیر می‌رسن و آدم مجبور می‌شه برگرده عقب. وقتی دفتر کاغذی یا دفتر ذهن، با دست لرزون قلب ورق می‌خوره. من میگم نوشتن خاطره، اعترافه. اعتراف به چیزایی که جرأت گفتنشون رو نداریم اما هر روز، هر ساعت، توی روح‌مون اتفاق می‌افتن. گاهی این دفتر می‌شه چراغ آینده؛ گاهی هم دری به گذشته که آدم رو می‌بره به خاک‌خورده‌ترین اتاق‌های ذهن؛ همون‌جاهایی که قرار نبود دوباره باز بشن. دفترچه‌ی من همین نقش رو داشت.