
در وصف اهویم ؛ در جنگلی که در نیم کره راست سرم نهاده شده بود ،هزاران درخت کاج و بلوط سرو در کنار یکدیگر روییده بودند، در ان میان یک عاشق معشوق بودند؛ یک آهو با ۳ خال سفید بر روی کمرش و گوزنی با شاخ های تنو مند دو زیبا ؛ آنها در کنار هم خوش بودند تا زمانی که تفکراتم بر باد فنا رفت و آن جنگل در دریای فراموشی ها غرق شد و در آخر آن عاشق و معشوق در بالین یکدیگر آرام گرفتند و به خوابی ابدی رفتند....

ماهتاب حال دیگر در آسمان دلم جا خوش کرده است. برق ستاره ها ندای خواب میدهند و رخت خواب لبخندی شیرین به من میزند؛ به سوی تختم میروم تا در آغوش پتویم گم شوم و از بوسه هایی که بالشت بر سرم میزند لذت ببرم و در پایان کابوس هایم مرا تا طلوع خورشید خفه می کنند....

کوچک که بودم مورچه ای به سمت اینه میرفتم و رو به روی آن می ایستادم آرام پلک هایم را رو هم میگذاشتم و دستان گرم مادری خیالی را روی شانه های کوچکم تصور میکردم بوسه هایی لطیفی را روی پیشانیم تصور میکنم که پشت آنها مهری بی پایان است با دست هایی زیبا که در تصوراتم صاحب آنها کمتر از فرشته نیست موهایم را شانه میکند و با لبخندی که همیشه آن را در خواب هایم روی صورتش میدیدم مرا راهی میکند. و از آغوش گرم خیالیش برای ابد دل میکنم..

در اقیانوس پر تلاطم و طوفانی زندگی در برابر هیچ سر خم نکردم و خم به ابروی خود نیاوردم، جز عشق پاکی که نسبت به تو داشتم ستاره ی درخشانم؛ در راستای رسیدن به تو از امواجی بساری عبور کردم؛ هزاران بار پایم لیز خورد و به اعماق آب رفتم، اما باز هم باز گشتم و ادامه دادم تا اینکه موج عظیم نگاه سردت مرا کامل از پای در آورد؛ حال دیگر هیچ چیز عرضش نگاه عاشقانه من را ندارد و نگاهم یخبندانی بیش نیست.....

و در آخر در آن دنیاست که دو نیم روح به هم میرسند و همان روح کاملی میشوند که بودند..

موهایش لخت بود و از عشق هم بیزار بود، اما یک هو ، آن روز بعد از آن مهمونی شلوغ، موهایش به شکل عجیبی فر شد....

او نمیدانست درد دلش را به که بگوید، کسی خریدار حرف هایش نبود؛ پس نوشت ، نوشت و درد هایش را ریخت در زندگی کاراکتر اصلی رمان هایش.... و آنگاه بود که او میخندید و مردم میگفتند که چرا کاراکتر های رمان هایت آنقدر افسرده و بدبختند؟

من دلم را به روحت باختم؛ برایم مهم نیست که گرگ باشی، یا مار ، روباه باشی یا که عقرب، خطایی کردهای یا که نه، من تو را دوست خواهم داشت، ماه تاب من درست است که حتی روحت هم توسط نالایقان زخم خورده است، اما من باز هم تو را دوست خواهم داشت. اگر بخواهی برای مرهم در هایت از روح خودم به تو میبخشم یا اگر لازم باشد جسمم را فدایت میکنم.

ولی جوری که کاراکتر های سناریو های ذهنیت خوبن و حاضری هرکاری کنی تا اونا زنده بشن و توی واقعیت وجود داشته باشند🐉🪪