
بعد از تحمل آن همه درد شخصی که به مقصد میرسد دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود...
خواهم به خلوتکده ای از همه دور.. فقط من باشم و من باشم و من باشم و من ـاخوان ثالث
روحی ساده داشت....که در پیچیدگی زندگی گرفتار شده بود و میخواست بازگردد به دریاها ، ابرها و آسمان های دور...
اما عزیز من... زندگی که فقط فتح قله ها نیست ، زندگی گاهی بیرون اومدن از دره هاست ...
آدم ضعیفی نبود؛ اما دیگر حوصله سختی ها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرد، به ندیدن ، ندانستن ، رفتن برای همیشه
خسته ام از تمام چیزهایی که در بیرون به پایان رسید؛ اما در درون من ادامه یافت...
من اقیانوس ها در درونم حمل میکنم اما تمام آنچه تو میبینی هنوز آب آرام است .....