
گاهی فکر میکنم شاید اگه سایه بودم، راحتتر کنار میاومدن چون سایهها صدا ندارن، نیاز ندارن، نمیخوان دوست داشته بشن. فقط هستن... مثل من، که فقط هستم نه چون میخوام بلکه چون هنوز فرصت نکردم نباشم.

گاهی فکر میکنم شاید اگه سایه بودم، راحتتر کنار میاومدن چون سایهها صدا ندارن، نیاز ندارن، نمیخوان دوست داشته بشن. فقط هستن... مثل من، که فقط هستم نه چون میخوام بلکه چون هنوز فرصت نکردم نباشم.

نگاهم کرد و گفت: میدانی رنج تو از چیست ؟ تو به آنچه نباید ، بسیار می اندیشی.. - مشکل این بود که زیادی به حقایقم توجه کردم. زیادی فهمیدم. زیادی با کلمات بازی کردم. زیادی فکر کردم به چیزایی که نباید فکر کرد. -

نمیتونم کاری کنم که درک کنی. نمیتونم به هیچکس بفهمونم که چه اتفاقی داره در درونم میوفته. حتی خودمم نمیدونم چی داره به سرم میاد. ــ کافکا ـ مسخ

::من با اون دختری که هیچوقت منو قضاوت نکرد، همیشه پشتم بود و منو از خنده به دلدرد مینداخت.

و تو هیچوقت نمیفهمی چقدر از تو خوشم میاد چون هیچوقت قرار نیست بگم منظورم همینه

و ناگهان دیگه برام مهم نبود کسی با من حرف بزنه یا نه ، پیام بده یا جوابمو بده، دوسم داشته باشه یا نداشته باشه دعوتم کنه یا حتی دربارم حرف بزنه من دیگه دنبال تایید دیگران نیستم..همه چیز ارومه و همین ارامش و سکوت کافیه.