
"دازای. ازت یک درخواست دارم. خوب زندگی کن. از مافیا خارج شو و به ادما کمک کن. یک شغل شرافتمندانه پیدا کن و با عدالت همراه باش. به عنوان یک ادم خوب، زندگی کن." -اوداساکو

اصلا به درک که خداحافظیش ناراحتکننده است، مهم این بود که وقتی دارم از جایی میروم، مطمئن باشم که جدی جدی دارم میروم. چون اگر حساش نکنی، حتا از خداحافظی هم دردناکتر است. —ناطور دشت

تو میدونی که چطور منو به گریه بندازی؛ وقتی با اون چشم های اقیانوسی به من خیره میشی..!

ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیدهاید، آیا نمیشود راه کوتاهتری در پیش بگیرید؟ قبل از اینکه دلهایمان فرتوت شوند. . .

نباید از دیگران، به خاطر پنهان کردن حقیقت، غمگین باشیم. میدونید، خودمون هم گاهی همینکار رو با خودمون میکنیم.

در زندگیتون مثل زانی باشید اون میگه "من از شغلم متنفرم." و با اینحال به نحو احسنت انجامش میده. کارتون رو به بهترین شکل انجام بدید حتی اگه ازش متنفر باشید؛ اینشکلی میتونید از خیلی از رقیب های زندگیتون بیفتید جلو.

گاهی هم خیلی بزرگتر از سنم رفتار میکنم، خیلی بیشتر، ولی آدمها اصلا متوجه نمیشوند. آدمها هیچوقت متوجه هیچ چیز نمیشوند.

نگاهم کرد و لبخند زد. لبخند شیرینی داشت. خیلی شیرین. خیلیها لبخندشان هم جعلی است. البته اگر خبرمرگشان، لبخندی هم داشته باشند.

من در حال حساب کتاب و استفاده از انتگرال و کسر های تعریف نشده در زیر رادیکال و حساب کردن مسئله با اتحاد چاق و لاغر که چرا اسلایسم رد شده: (راستی بلاخره بیوگرافی رو نوشتم، توی بخش پست.)

سوفی از مترسک پرسید.. «تو..عقل داری؟» «معلومه که نه.. مغز من از پوشاله!» سوفی حیرت زده پرسید؛ «پس چطور حرف میزنی؟!» مترسک اینگونه پاسخ داد؛ «نمیدانم! اما ادم های بسیاری دیدم که بدون فکر، حرف میزنند!»

این زمانه واقعا من را به خنده میاندازد!.. بر آنان که زندگان عاشقاند؛ اما در دام طمع «وابستگی» افتادند!.. چه بسا که آنها به زیبا ترین شکل، همچو گل رز در میان کتابی قطور از غم، خشک خواهند شد..!

اگر قرار است بعد ها بر سر سنگ قبر من دستهگلی بنهی؛ لطفا در دوران زندگانی آن را به من هدیه کن! مطمئن باش که از یک جسد بیشتر خرسند خواهم شد، لبخند گرمتری خواهم زد و پاسخ بلندتری به تو خواهم داد.

تو خورشیدی. تو هیچوقت رنگ شب رو ندیدی؛ با اینحال، ندای شب رو از پرندههای صبحگاه میشنوی. و من ماه نیستم، و نه حتی یک ستاره؛ با این حال در شب بیدار میمونم و برای پرندها آواز میخونم.. ...به انتظار من ننشین.. هیچگاه قرار نیست که از راه برسم.

سایفرا جمله خیلی قشنگی گفت؛ او گفت: جامعه در رنگ یکسانی جاریست. دروغی میگویم که همه اورا باور کنند؛ زینپس، اسم آن به "حقیقت" تغییر میکند!

مادام هافمن: "...گریه نکن مارکس.. هر کتابی.. یک پایانی داره.." مارکس: "ولی... ولی من.. این پایان رو دوست ندارم..."

لئو: ..بهم بگو؛ کلاین. بهم بگو که کی برمیگردی؟... کلاین: ...من قرار نیست که برگردم؛ عزیزترین شاعر..

زین شرمسارم که مجبور شدی که بدون رضایت خود، با من دیدار کنی، آتوسا؛ با این حال.. من همچنان آرزو نمیکنم که مرا از یاد ببری.

عشق یا نفرت؟ هر دو در سود مناند! گر عشق ورزی؛ من در قلب تو خواهم ماند.. اما گر نفرت پیشه کنی؟ در ذهنت!..