
ترسیدم که رها شوم در دل تاریکی می ترسیدم که تنها بمانم میترسیدم ... اما آموختم که در آخر به همه ترس ها خواهیم رسید

ترسیدم که رها شوم در دل تاریکی می ترسیدم که تنها بمانم میترسیدم ... اما آموختم که در آخر به همه ترس ها خواهیم رسید

روزی که تو بروی من میمانم یک عالمه کلمات خنده دار که مسی را همراه ندارم برای گفتنش

هیچ وقت فکر نمی کردم. که یک روز بدان صدای خنده تو وارد کلاس شوم. روی صندلی ات یک شاخه گل برای خداحافظی بگذارم. برای دیدنت با لباس مشکی چشمان گریان بی آیم

در این فکر می بودم اگر رهایت کنم شاید کمکت کرده باشم .ولی افسوس فهمیدم که بدترین آسیب را زدم

زیبا ترین چشم ها. بیشترین اشک را می ریزند . بلند ترین خنده ها بیشترین درد را دارند بهترین آدم ها بدترین ها را تجربه کردند

زمانی که حرفی برای گفتن دارید همان لحظه به آن فرد بگویید ممکن است این آخرین بار باشد که درکنارت هست

از کنار هر مشکلی راحت می گذری بگذر از کنار سختی ها می گذری بگذر از کنار روح تا آرام خودت هرگز به راحتی نگذر زیرا که به خودت آسیب میزنی

آنچه می باشد که نبودش تو خالی می شوی صدای شکسته شدنش انقدر بلند است که دیگران می فهمند زمانی که خاکستر شود جسد بی جان بیش نیست

در خیابان تنها قدم بر می دارم میدانم که قرار است دوباره، دوباره از سر جایم برخیزم از شکست های قبلی درس بیاموز م. آن اشتباه تکرار نکنم

راه های را انتخاب می کنم که نمیدانم سر انجام نتیجه هایشان چگونه است در حالی که میدانم سر انجام بی توجهی به خودمان چیست

بدان داشتن امید ادامه می دهم نمیدانم مقصد در کجاست ، چقدر دیگر راه بروم. این را میدانم در این را آدم های بسیاری را از دست دادم می دهم خواهم داد

زمانی که می نویسم حرف های بسیار دارم زمانی که نقاشی می کشم تا آن چهره را در ذهنم نگهدارم اما زمانی که دگر سخن نمی گویم بدان از زندگی دست کشیدم

در خیابان تاریک ساکت شهر راه میروم از آنکه بازیچه شدم افسوس خوار بودم، از خانه زدم بیرون تا آزادانه افکارم را رها کنم صدای زیبا مرا با خود همراه کرد صدایی یک فرد از خانه کوچک ، منتظر بودم، یک روزی دوباره خنده هاتو ببینم ولی افسوس، هزار بار که قبل از دیدار آشکار غم ها می خواستم. که در کنارت ، در خیابان تاریک، روانه شوم به سوی زندگی ، دگر فایده این کلمات چیست، زمانی که دگر دادمت از دست

زمانی قدرتمند شده ای که حرف های آدم ها رفتار ها برای مهم نیست. به راحت ادامه میدی
الان که اومدم تستچی واقعا گریه ام گرفت. نمیدونم شما هم موافقین یا نه اما قبلش از کسی که تستچی درست کرد ممنونم ( حرف های که برای آدمای که نصف روز می بینیم مسخره هست.، ولی وقتی اینجا می گیم آدمای زیادی درک ت. می کنند)

تنها می خواستم که صدایم شنیده شود.، دستانم را بگیرند تا بتوانم دوباره بلند شوم، خنده های بی پایان هدیه دهند، زندگی خوشی داشته باشم، ولی افسوس که همه این ها رویا بودنند هرگز به حقیقت دست نیافتند ؛ حال از هر زمان تنهایی به من نزدیک تر است آرام ترم می کند .

( حرف هام به دفتر یاداشت) خسته ام!! چرا واقعی نمیشه.؟؟ واقعا دلم می خواد منم داخل یکی از مانهوا هایی، که می خونم تناسخ پیدا کنم به هر قیمتی هم باشه. می خوام یک پدری که کنارم می مونه داشته باشم.، یک مادر که حمایتم کنه، چرا نمیشه شاد زندگی کنم؟