خاطره
LUCY 1 ماه پیش
عکس

پارت ۲ ... بعد من یهو دیدم که دوستم ( وانیا ) خیلی تریناک و زامبی طوری داره از پشت دیوار (خونه عمومینانگام میکنه) بعد من تعجب کردم چون اون اصلا میترسید بره اونجا خلاصه شروع کردم به داد زدن که وانیا بیا بیرون دیدمت بیا دیدم نمیاد رفتم سمت دیوار و داشتم میرسیدم بهش که یهو صدای جیغ بچه ها اومد و وقتی برگشتم دیدم وانیا داره از پشت مجسمه میاد بیرون 😐 یعنی برگام ریخته بود انقدر ترسیده بودم که نمیتونستم تکون بخورم که بعد رفتم سمت دیوار دیدم هیچکی اونجا نیست وازاون به بعد دارم اتفاقات عجیبیوتجربهمیکنم

خاطره
LUCY 1 ماه پیش
عکس

سلام بچه ها وقتی حدودا ده سالم‌بود یه اتفاقی برام‌افتاد که میخوام براتون تعریف کنم حدودا ساعت های ۹ شب بود تابستون البته که من و. دوستام داشتیم کوچمون قایم باشک بازی میکردیم بعد نوبت من شد چشم بزارم من همه‌رو پیدا کردم به جز یکی از دوستام که اسمش وانیا بود بعد ماسر کوچمون یه مجسمه داریم که خیلی بزرگه و پشت خونه ی عمومینا که‌دوتا از خونه ی ما اونور تره هم یه‌زمین‌خاکی هست که خیلی باهم فاصله دارن بعد من یهو دیدم که .... ادامه پارت بعدی جا نمیشه اینجا 😐

میم
LUCY 1 ماه پیش
عکس

بدون شرح 😂😐 جرئت نزد ایرانیان است و بس😂