
پارت ۲ ... بعد من یهو دیدم که دوستم ( وانیا ) خیلی تریناک و زامبی طوری داره از پشت دیوار (خونه عمومینانگام میکنه) بعد من تعجب کردم چون اون اصلا میترسید بره اونجا خلاصه شروع کردم به داد زدن که وانیا بیا بیرون دیدمت بیا دیدم نمیاد رفتم سمت دیوار و داشتم میرسیدم بهش که یهو صدای جیغ بچه ها اومد و وقتی برگشتم دیدم وانیا داره از پشت مجسمه میاد بیرون 😐 یعنی برگام ریخته بود انقدر ترسیده بودم که نمیتونستم تکون بخورم که بعد رفتم سمت دیوار دیدم هیچکی اونجا نیست وازاون به بعد دارم اتفاقات عجیبیوتجربهمیکنم

