یه روز یه جایی خوندم :« به این سوال خوب فکر کنید، اگه یه روز میتونستید فقط یه سوال از تمام مردم روی زمین بپرسید اون سوال چی بود؟» خب اگه من بخوام یه سوال بپرسم میگم ، چرا دارید زندگی میکنید ؟ اول و آخرش روی این زمین هیچکس نمیمونه همه یه روزی می.میرن نه علم بدردتون میخوره نه پول پس چرا دارید زندگی میکنید ؟ چرا داریم زندگی میکنیم؟ ( اگه دلتون میخواد سوالی که دوست دارید از کل دنیا بپرسید رو تو کامنتا بگید و اگه میخواهید هم به سوال من جواب بدید)

روزی روزگاری یه اژدهای بزرگ بود که همیشه شهر رو به آتیش میکشید تا مردم اون سرزمین و به وحشت بندازه یه روز پرنسس از اژدها پرسید :«چرا همه رو میترسونی؟» اژدها گفت:«چون اگه مدام رو شون پا نزاری اونان که از سر و کولت بالا میرن» ««مانهوای پرنسس دوست داشتنی»»

زندگی به مرگ گفت : چرا همه منو دوست دارن ولی از تو متنفرن؟ مرگ گفت : چون تو یه دروغ شیرینی و من یه حقیقت تلخ .....
بعد به سر و صدا هم خیلی حساس بود یعنی من تو اون لحظه داشتم منفجر میشدم اون یکی دوستم که کنارمون بودم اضافه شد یعنی من به سقف نگاه میکردم و فقط آب میخوردم یعنی اگه من آب نمیخوردم و سقفو نگاه نمیکردم من و دوستم و با هم از کلاس پرت میکرد بیرون😂
وای منو دوستم یه روز امتحان زیست و خراب کردیم خیلی خراب بعد معلم اومد سر کلاس برگه ها رو در آورد و یه یاعلی و شروع کرد تصحیح کردن برگه ها زنگ زیستمونم اون موقع تک زنگ بود یعنی چهل و پنج دقیقه ای بعد من و دوستم که آخر نشسته بودیم داشتیم میگفتیم که غشا سلول ۲ لایست یا ۱۲ لایه بعد همینطوری سوتی هامون تو امتحان و باهم مرور میکردیم بعد فضای بینمون یه فضای سمی شد یعنی من اگه دوستم و نگاه میکردم از خنده همونجا غش میکردم بعد معلممونم از اون معلم ترسناکا بود که آدم نمی خواست حتی نگاش کنه بعد .....